گنجور

 
طالب آملی

بگیر ساغر و بر لعل او درنگ مکن

بر آن لب نمکین جای بوسه تنگ مکن

چو من سیاه دلی دوزخی نخواهی یافت

بسوز و رحم بر این کافر فرنگ مکن

براین برهنه تنان بنگر و سلاح مپوش

بصلح مالک دلت می‌دهند جنگ مکن

نگه بدیدهٔ ما ناخن پلنگ مساز

نفس بسینهٔ ما ارّه نهنگ مکن

بترکش مژه دادی هزار ناوک ناز

در این شکارستان صرفهٔ خدنگ مکن

جهان نه جای ثبات است پای دل بردار

ز منزلی که بیاید گذشت لنگ مکن

جهان غبار نگیرد نفس مکش «طالب»

خلاف آینهٔ روزگار جنگ مکن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی