گنجور

 
طالب آملی

مهر پرستیم همچو سینهٔ طفلان

خصمی ما راست عمر کینهٔ طفلان

ما بدیاری که زاده‌ایم در آن ملک

صبح بود خندهٔ کمینهٔ طفلان

از نفسش تا سراغ دوست گرفتیم

پیرو بادیم چون سفینهٔ طفلان

دیدهٔ گر از دل تهی شود چه تفاوت

برگ خزانی کم از خزینهٔ طفلان

بازی گردون مخور که نیست ثباتی

مهر فلک را بسان کینهٔ طفلان

وای که کوته‌تر است آه بلندم

یکسر و گردن زموی سینهٔ طفلان

راز که باشد خزینه‌اش دل «طالب»

زود شود فاش چون دفینهٔ طفلان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی