گنجور

 
طالب آملی

از اینکه بارخ او ملتفت بماه شدم

چو سرمه در نظر دوست رو سیاه شدم

تمام دیده شدم در نظارهٔ رخ دوست

دلم نکشت تسلی همه نگاه شدم

زبسکه شوق طلبگاه سعی کامل شد

دوچار شاهد مقصد بنیم راه شدم

سرم بطرهٔ دستار می‌فروخت غرور

کنون شکسته‌تر از گوشهٔ کلاه شدم

زبیم حادثه غمهای دهر را یکسر

بزیر بال در آوردم و پناه شدم

سپهر را بغلامی دلم نداشت قبول

فروتنی ز قضا دیده دیده زآه شدم

ز بس فلک بسرم بار هجر یار نهاد

ز لنگر قدم خویشتن بچاه شدم

شرار آه سحرگاه خویشتن بودم

که همچو گل بکریبان صبحگاه شدم

بآب لطف دلم شسته شد زغم «طالب»

جو خاکبوس (جهانگیر پادشاه) شدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی