گنجور

 
طالب آملی

برگ راحت چیدم وبار الم برداشتم

تخم شادی کشتم و حاصل‌زغم برداشتم

سوی او گفتم نویسم نامه‌ئی از روی سوز

آتش از دستم علم زد چون قلم برداشتم

ریگ ظلمات سکندر بود و ردعشق یار

کف بهم زافسوس می‌مالم که کم برداشتم

زهروی کز من سراغ منزل راحت نمود

پیش پیش افتادم و راه عدم برداشتم

در عزیمت سوی او با خویشتن بودم رفیق

خویش را دیگر ندیدم چون قدم برداشتم

ابر بودم ریزش اشکی مرا در کار بود

بر دل پرخون نهادم چشم و نم برداشتم

عاشق اهل درم بودم بدست اهل درد

داغ چون دیدم دل از عشق درم برداشتم

عازم راه عدم بودم بتی دردل گذشت

کعبه طی کردم ره بیت الصنم برداشتم

چون محشادیدم از منت ورقها پشت ورو

از نظر مجموعهٔ اهل کرم برداشتم

هرشب از وسواس زلف او سر سودا پرست

شام بر زانو نهادم صبحدم برداشتم

قامتم از گردش چرخ مقوس خم نساخت

بسکه دیدم طاق ابروی توخم برداشتم

دردلم گاهی خیال نکته سنجی میگذشت

خاطر آشفته زآن اندیشه هم برداشتم

رایت رسوائی خود کرد مجنون سرنگون

چون من اندر عاشقی «طالب» علم برداشتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی