گنجور

 
طالب آملی

زین خوشه‌ها که سرزده از کشت طاعتم

برق جلال خنده زند بر زراعتم

چون مار سهم خورده بهنگام زینهار

آید برون ز عذر زبان شفاعتم

من جز ره تو سر نکنم ور کنم بسهو

در همرهی قدم ننماید اطاعتم

نسبت کند بطایفه‌ئی هرکسی درست

در حیرتم که من ز کدامین جماعتم

دارم ز خویش عزم سفر شاید آورم

سرمایه‌ئی بدست که بس بی بضاعتم

برقلب گریه می‌زنم آری دلم پر است

وین پر دلی دلیل بود برشجاعتم

گر صلح کرده‌ام به نسیمی ز باغ حسن

ایکل عجب مدار که شخص قناعتم

من بی شعور و می‌برد از راه دل بباغ

بوی بهار حسن تو ساعت بساعتم

«طالب» شکسته‌رنگ بماندی رخم اگر

بودی بیکدو قطرهٔ می استطاعتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی