گنجور

 
طالب آملی

رخصت بچیدن گل عشرت نیافتم

صد بار دست بردم و رخصت نیافتم

صد ره شدم بغارت گلشن دلیر و باز

رخصت ز باغبان مروت نیافتم

هرکس ببا غ دهر گلی یافت چیدنی

من چیدنی‌تر از گل حسرت نیافتم

ای بوالهوس مگو که لذیذ است شهد عشق

من بارها چشیدم و لذت نیافتم

ای آبروی لاله و گل تا شدی ز باغ

در سبزه بیتو فیض طراوت نیافتم

نرد مراد روز دوئی با حریف بخت

می باختم دریغ که فرصت نیافتم

آن گل که بوی منت ازاو نشنودمشام

الا در آستین قناعت نیافتم

«طالب» ز هجر آن رخ چون نار آبدار

در میوهٔ بهشت رطوبت نیافتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی