گنجور

 
طالب آملی

آنم که تکیه گاه دلم نوک خنجرست

زخمم همیشه تشنه لب زخم دیگرست

اظهار عشق را نمکی نیست آنقدر

ورنی هزار عرض نیازم میسرست

زآن با هزار نکته خموشم که بردهن

حرف از زبان چو سوی لب آید مکرست

خوش بیخبر ز چاشنی خون فتاده است

بیچارهٔ که در طلب آب کوثرست

آلوده‌اش بیوی گل و یاسمین مساز

مغزی که از شمیم محبت معطرست

خاصیت ضعیف تنان را قوی شمار

زآنرو که نافه همره آهوی لاغرست

«طالب» مشو شکفته چو گل گریه روی باش

کآب و هوای غنچه غم غنچه پرورست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی