گنجور

 
طالب آملی

گل نیفروزد دماغم سوسن آزادهم

سایهٔ سروم نسازد سایهٔ شمشاد هم

صبر من در جور عشق از حدامکان برتراست

نیست مجنون مردمحنتهای من فرهاد هم

بسکه با تنها نشینی باغمت خو کرده‌ام

ره ندارد سایه درخلوت سرایم باد هم

درحصار آهن و فولادرفتم شام هجر

آهن از تاب ففانم آب شد فولاد هم

غافلی از درد من با آنکه احوال مرا

کودک یک روزه داند کورمادر زاد هم

لطف و قهر عشق هریک لذتی دارد بلی

داد از بن سلطان بدخو خوش بود بیداد هم

پرده گر بردارم از روی جراحتهای خویش

بردل مجروح من غمگین بگریدشاد هم

چون بجوش آیم زصفرای جنون از خون گرم

نشتر فصاد سوزم خنجر جلاد هم

«طالب» آن آتش زبان مرغم که چون گردم اسیر

دام خاکستر نمایم دانهٔ صیاد هم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی