گنجور

 
طالب آملی

بکوشم که از عقل بیگانه افتم

مگر قابل عشق جانانه افتم

ز بس بر سرم کرد جا شور و غوغا

چو زنجیر در پای دیوانه افتم

ز کیفیت نرگس مست ساقی

چنانم که از یاد پیمانه افتم

نسیمم ولی آن تصرف ندارم

که منظور زلف تو چون شانه افتم

چها سر کنم شکوهٔ ناامیدی

شبی گر بامید همخانه افتم

چو دیدم در آن شیوهٔ جانسپاری

دویدم که در پای پروانه افتم

گرفتم که پروانه‌ام بخت آن کو

که در پای معشوق مستانه افتم

ز همت نظر یافتم ورنه «طالب»

که می‌کرد باور که فرزانه افتم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی