گنجور

 
طالب آملی

گرچه بردل هرزمان از عشق باری میکشم

بار عشق آسان‌تر از بوی بهاری میکشم

بسکه با دل خارهای هجر او الفت گرفت

هجر یاری میکشم از دل چو خاری میکشم

تا مرا بر غنچهٔ دل نگذرد باد نشاط

گرد برگردش ز خار غم حصاری میکشم

نیستم بیگانه مشرب من هم آئینم بیار

میکشد گر یارمی، منهم خماری میکشم

دولت وصلش میسر گر نگردد بر مراد

می نشینم بر سر ره انتظاری میکشم

نیستم بیکار در دست عروس روزگار

شانه‌ام دامان زلف مشکباری میکشم

روز و شب درصیدگاه معنیم گسترده دام

انتظار صید نا کرده شکاری میکشم

دست و پائی میزنم یامیشوم قوت نهنگ

یا ازین گرداب خود را بر کناری میکشم

بسکه بامستان وهشیاران برم تلخی بکام

گه ز مستی طعنه‌گاه از هوشیاری میکشم

مبداء فیاض دریائیست مالا مال فیض

من یکی ابرم کز این دریا کناری میکشم

نوح وقتم لیک از طوفان ندارم بهره‌ای

انتظار گریهٔ بی اختیاری میکشم

با سگک یارم بمیدان شهادت وعده‌ایست

بار مشت استخوان از بهر کاری میکشم

من یکی گوهر نثارم شعر من گوهر نگار

هر کرا گوشیست «طالب» گوشواری میکشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی