گنجور

 
طالب آملی

شمع خورشیدم و ظلمتکده‌ام بی نورست

عیسی وقتم و هر مو بتنم رنجورست

جان بلب دارم و تلخست دهان پنداری

حرف شیرینی جان هم غلط مشهورست

زآن مشبک دلم از غمزهٔ معشوق که او

آنچه خواند نگهش نیشتر زنبورست

نیک و بد را بیکی دست نگهدار که نیست

بی خیال تو اگر مست و گر مستورست

کسر نفس است مرا یاد ز (عرفی) «طالب»

ورنه وصف گهر و قطره ز دریا دورست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی