گنجور

 
طالب آملی

از شرم دوست دیده بدامان گریزدم

اشک برهنه رو بگریبان گریزدم

از بسکه تیز گشته بخون ریزی دلم

چون بارخار دیده زمژگان گریزدم

رفتم که آورم گل افسوس در کنار

تاکی لب از شکنجهٔ دندان گریزدم

با ذوق آشنائی درد تو خسته دل

فرسنگها ز صحبت درمان گریزدم

تا وارهد ز ننگ رفو چون شکاف چشم

در چاک سینه چاک گریبان گریزدم

آندل شکسته مرغ ملولم که در بهار

طبع از چمن بکلبهٔ احزان گریزدم

چندان بسرزدم که چو دست از پی دعا

سازم بلند سر بگریبان گریزدم

«طالب» منم که عیش و نشاط از دل خراب

همچون رعیت از ده ویران گریزدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی