گنجور

 
طالب آملی

نو زاهدم زخوردن خون توبه کرده‌ام

بودم همیشه مست کنون توبه کرده‌ام

موم سر قرابه بود مهر توبه‌ام

دریاب زین اشاره که چون توبه کرده‌ام

زخم زبان من نکند خاطری فکار

تیغم ولی ز ریزش خون توبه کرده‌ام

خویم شکست کار بود کم ز زلف یار

کز موی زلف یار فزون توبه کرده‌ام

ای آسمان شکست ز دیوار و در بیار

کامروز از برای شکون توبه کرده‌ام

هان ای سرشک ترک دل و دیده کن که من

ز آلایش درون و برون توبه کرده‌ام

«طالب» شکست توبهٔ من درشمار نیست

هرچند کز شمار برون توبه کرده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی