گنجور

 
طالب آملی

دربار زبس نیل مصیبت ز تو بستم

فیروزه شد انگشتر یاقوت بدستم

وقتست که خالی شود از خون دلتان باز

ای جام و سبو مژده که من توبه شکستم

چون ساغر می خنده زنان خاستم از جای

تا گرد کدورت ننشاندم ننشستم

گفتم که ببینم ز تو خیری و ندیدم

گفتم که ببندم ز تو طرفی و نبستم

بی‌وزن چو برگ که ازین اختر دونم

بی‌قدر چو خاک ره ازین طالع پستم

دیدار ترا نشئهٔ خاصیست که در بزم

من باده ننوشیدم و بیش از همه مستم

«طالب» صفت از عشق بتان نیست گریزم

پیوسته پرستار صنم بودم و هستم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی