گنجور

 
طالب آملی

زمین تر بخوناب دل ساختم

بسر خاک افشانده گل ساختم

نیامد بنزدیک لب هر قدر

نفس بر نفس متصل ساختم

تو هرمی که خوردی بتکلیف حسن

اگر خون من بد بحل ساختم

گریبان آتش چسان بر درم

بدین پنجه کز موم دل ساختم

به «طالب» چو کردم در هزل باز

نه او را که خود را خجل ساختم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی