گنجور

 
طالب آملی

گل رخسار تو رنگش بقرارست مدام

چمن حسن ترا جوش بهارست مدام

در خم حلقهٔ زلف تو که چشمش مرساد

پای مور نگهم بر دم مارست مدام

نسب سینه بطنبور رسد عاشق را

زانکه با نالهٔ زارش سر و کارست مدام

گر دلم صورت مقصد ننماید چه عجب

زانکه این آینه در زیر غبارست مدام

هرکجا روزنه‌ئی هست کند نوبر نور

روزن غمکدهٔ ماست که تارست مدام

چون بسر خاک نیفشانم از این غبن که عمر

نیست بوی گل و بر باد سوارست مدام

در شبستان غم از یاد رخی «طالب» را

گل خورشید در آغوش و کنارست مدام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی