گنجور

 
طالب آملی

ز بویت مو بمو رشک دماغ گلفروشانم

ندارم خس بظاهر لیک در معنی گلستانم

بهردم کاروان اشک راه دامنم گیرد

تو گوئی کعبهٔ گلهای یارانست دامانم

اگر هرموی من برتن شود افسانه پردازی

محالست اینکه مژگان آشنا کرده بمژگانم

بفریادم رس ای شمشیر کفر ایمانیهٔ رحمت

که بر گردن گرانی میکند ناموس ایمانم

بدستوری که برگ از برگ روید غنچهٔ گل را

بذوق چاک میروید گریبان از گریبانم

فلک جوجو رساند رزق مقسوم مرا ترسم

که در انبان روزی گندم سبزی شود نانم

ندارم هیچ با بخت سیه سودای آمیزش

بشامم التفاتی نیست کز خیل غریبانم

تمام عمر صرف تلخکامی کرده‌ام شاید

لبم شیرین شود اکنون که شد همسایهٔ جانم

قدم در راه‌گستاخی ملایم ترنه‌ای گردون

بدست سنگ بیدادست تا که نشکنی شانم

بود آشفتگی زیب سپاه عشق تا جائی

که پرچم برعلم بندند از موی پریشانم

ترالب چون زخون چرب و مرا خشکست ای همدم

تو مهمانی درین دعوت مرا من نیز مهمانم

نهال پرورش را تازه دارد جاودان «طالب»

بلب طفل و بمژگان دایه و بادیده بستانم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی