گنجور

 
طالب آملی

همین نه از رخ یاران و دوستان خجلم

زروی خود که سیه باد سخت منفعلم

براه پر خطر عشق تنگنائی نیست

که محنتی ننشسته است در کمین دلم

ز سوز سینه شوم خاک بلکه خاکستر

هزار بار کنی گر بآب خضر گلم

سبک بچشم جهان چون حباب بیمغزم

گران بگردن گیتی چو خون نابحلم

درون چشم منش جاست در نهایت ضعف

بروی او نرسد صد نگاه متصلم

زسی گذشتم و خامی بجاست میکوشم

که خام تر نکند روزگار در چهلم

نوای درد دلی بود بر لبم «طالب»

فغان که رشتهٔ ناموس شد نفس گسلم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی