گنجور

 
طالب آملی

مغز شوقم بوی مصر از باد کنعان بشنوم

برزبان هر گل که آرم نکهت آن بشنوم

بسکه نازک شد مشامم در هوای زلف یار

از چراغ دیده بوی دود مژگان بشنوم

صحن کوی تو گلشن ارواح را ماند کز آن

هر کف خاکی که بویم نکهت جان بشنوم

بسکه در سودای زلف او پریشان شد دماغ

جمع گر آید نسیم گل پریشان بشنوم

نیم عطری از گریبانش بدین روزم نشاند

آه اگر زآن پیرهن بوئی بسامان بشنوم

گر بیاد سنبل زلفش کند نازک مشام

درجهان از باغ جنت بوی ریحان بشنوم

نالهٔئی کز بند بند ارغنون آید بگوش

من بیمن دل ز هر تار گریبان بشنوم

دزد نکهت نیستم لذت ربای نغمه‌ام

نالهٔئی بگذار کز بیرون بستان بشنوم

«طالب» آن نازک مشامم کز در و دیوار باغ

بوی گلهای بهاری در زمستان بشنوم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی