گنجور

 
طالب آملی

شب که بی‌تابانه بر قلب سپاهی ریختیم

چرخ را کشتیم یعنی خون داهی ریختیم

بزم گردون چون چراغ بخت ما بی‌نور بود

موم دل بگداختیم و شمع آهی ریختیم

شرم داریم از سرشک خشک بر مژگان خویش

کآن گل پژمرده را بر خاک راهی ریختیم

سنبلی آشفته مو کردیم دوش از دود آه

بر بناگوش قمر زلف سیاهی ریختیم

هرزمان از دامن مژگان بیاد روی دوست

در لباس اشک خورشیدی و ماهی ریختیم

دوش بر فرق عزاداران خاک از باد آه

کهکشان چرخ را چون مشت کاهی ریختیم

نوبر شیرازه اجزای وجود ما نکرد

تا ز یکدیگر بتأثیر نگاهی ریختیم

نوگلی بودیم از باد خزان آشفته برگ

خویشرا برچیده بر طرف کلاهی ریختیم

بود مژگان خشک لب کردیم پیرایش زاشک

برقی افشردیم و درکام گیاهی ریختیم

صد چو «طالب» غمزهٔ او کشت و یکبار از لبش

سر نزد کافسوس خون بی‌گناهی ریختیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی