گنجور

 
طالب آملی

عذار خجلتم در اشک دامنگیر می‌غلطم

جبین انفعالم در خوی تشویر می‌غلطم

بپای ناقه زاهد کعبه فرسای و من از خجلت

بیک پهلوی دل شبگیر در شبگیر می‌غلطم

نمودم جوهر اندیشه و اندر مکافاتش

کنون ماند جوهر بردم شمشیر می‌غلطم

بصد موج صفا برمرکز خود ساکنم آری

سرشک گوهرم آلودهٔ تدویر می‌غلطم

زچندین قول مطرب بی‌اثر میزیستم «طالب»

کنون از یک نوای بلبل تصویر می‌غلطم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی