آنرا که چین زلف تو شد آشیان دل
کی دل کند تصور نقل مکان دل
تا جان بود بتن ز تو دل بر نمیکنم
اول قسم بجان تو وانگه بجان دل
زلفت مفتن است حدیثش مکن قبول
حرفی اگر بگوش تو گفت از زبان دل
سویت گشاد ناوک آهی دلم نداد
صد بار تا بگوش کشیدم کمان دل
ایزد زمین کوی ترا خاک سرمه ساخت
تا ره بپای دیده رود کاروان دل
با پرتو حمایت خورشید روی دوست
مهتاب را چه صرفه ز جنگ کتان دل
دل نکتهٔ بیان ز لبش کرد و من ز شوق
جستم ز جاکه بوسه دهم بردهان دل
بس کوچه های زلف بتان را شمار نیست
ای غم بگرد بلکه بیابی نشان دل
یکدل نبینمت بخود ای وای چون کنم
ترسم دل دگر بودت در میان دل
بازار حسن تا بود از جلوهٔ تو گرم
خونم حلال گر بکشایم دکان دل
با دل بسیر گلشن غمهای هم شدیم
دل باغبان من شد و من باغبان دل
هرموی بر تنم بفغان آید ار بسهو
یکشب بگوش او رسانم فغان دل
بیرون ز هفت پردهٔ چشمم دهد فروغ
آئینه خیال تو ز آئینه دان دل
«طالب» چه آورد سخن عذر در میان
چون ظاهر است پرتو نهان و عیان دل



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.