گنجور

 
طالب آملی

رشتهٔ مهر و محبت نگسلم ز آن دل گسل

تا مرا از زلف او باقی بود بوئی ز دل

گوشهٔ چشمی بگلهای بهاری داشتم

چون بهار روی او دیدم خجل گشتم خجل

راه عشقست این مترس از تشنگی مردانه باش

کاندرین ره دجله‌ها بینی ز خونهای بحل

اشک بی رنگم گواهی بر دل پرخون نداد

منفعل گشتم ز اظهار محبت منفعل

پای دل از گل برون آورده بودم مردوار

باز تا آئینهٔ زانو فرو رفتم بگل

شعله‌ئی بودم بغایت سرکش و بی اعتدال

سرد مهریهای دهرم کرد زینسان معتدل

مست را هشیار نبود دلنشین معذور دار

بیخودم گردان که در بزم تو ننمایم خجل

گر ترا رو سادهٔ بد خو مرا دل ساده است

تو بحسن روی مینازی و من بر حسن دل

چندم از دوزخ دهی تهدید واعظ نیستی

لال شو «طالب» مرا لختی بحال خود بهل

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی