گنجور

 
طالب آملی

می حلالست در این فصل دلیرانه بنوش

گر ننوشی بسرکوچه بکاشانه بنوش

ما که رندیم قدح بر سر بازار کشیم

تو که در پردهٔ زهدی بنهانخانه بنوش

بدوجامت سرو دستار و خرد رفت بباد

که ترا گفت که می بامن دیوانه بنوش

باگل وشمع چه‌جوشی‌که ترافرمان‌داد

که برو خون دل بلبل و پروانه بنوش

نشنیدی مثل می زده را می «طالب»

چند مخمور نشینی دو سه پیمانه بنوش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی