گنجور

 
طالب آملی

گاه نظاره گل از چشم تر خود می‌پاش

چمنی چند براه نظر خود می‌پاش

با تذروان بلا شوخ شدی در پرواز

گرد آسودگی از بال و پر خود می‌پاش

شیوهٔ خضر ز گمراه نوازی دورست

کف خونی همه‌جا بر اثر خود می‌پاش

مرکز دایرهٔ ماتمیان باش بذوق

خاک این پیکر خاکی بسر خود می‌پاش

جوش زدگریه نئی کم ز سحابی «طالب»

جذب خون می‌کن و بر بوم و بر خود می‌پاش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی