کرده از بس پیرهن کسب لطافت از تنش
بی تأمل دیده نشناسد تن از پیراهنش
من کیم کزشرم قتل من سراندازد بهپیش
هیکل خونم گرانی میکند برگردنش
چاک چون میافتد از دست جنون در نیم راه
میرباید از کف هم جیب و دامان منش
از چمن بی ذلهکس بیرون نرفت ای دوستان
هر که دارد آستینی دست ما و دامنش
دیدهٔ جراح چون برزخم ناسورم فتاد
اشک خون دیدم که جاری شد ز چشم سوزنش
نور شمع زندگی از فیض عمر بیوفاست
وه چه شمعست اینکه دایم باد دارد در روشنش
شام بخت تیره روزان فتنه میزاید مدام
غالباً زلف تو یا چشم تو کرد آبستنش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.