گنجور

 
طالب آملی

مرا که دل نشکیبد ز ناله و زاری

چرا بدل نکنم خواب را به بیداری

شب دراز و دلی پر ز نیش فرقت یار

چگونه منع کنم دیده را ز خون باری

به بحر گر فکند نطفهٔ مردم چشمم

سحاب حامله گردد برشح گلناری

بود یتیم در اشک من از آن خوارست

یتیم را بود آری نصیبی از خواری

ز آه و ناله در آزار مردمم شب و روز

اگرچه شیوهٔ من نیست مردم آزاری

چگونه زار ننالم کز آن نگه دارم

هزار زخم بدل چار دانگ آن کاری

بشعلهٔ نفسم ای سپهر رایت مهر

بمن سپار که ورزیده‌ام علمداری

مگو بهرزه چه در نالشی ندای بیمار

فراق یار کمست از کدام بیماری

بیوسه یار شدم دستگیرم از لب یار

نه‌طوطیم اگر آسایم از جگرخواری

چوبیند آن دهن تنگتر ز دیدهٔ مور

زبان برآوردم دل چو نار زنهاری

ز رشک جلوهٔ آن زلف عنبرین سمنت

که خون نافه خورند آهوان تاتاری

دل که هندوی چشم ترا بفرمانست

حلال باد بر او نعمت جگرخواری

هجوم حادثهٔ شوق کشتگان بیمست

که آب تشنهٔ تیغ ترا کند جاری

دل کباب ز غم فربهٔ من آتش را

بچرب گریه کشد همچو مرغ پرواری

منم که شاهد آسایشم فکنده ز چشم

منم که عافیتم داده خط بیزاری

سری هوائی دارم به پیکر خاکی

زبان آبی دارم طبیعت ناری

بس است چند زنم فال گریه چون اطفال

گهی بحالت مستی گهی به هشیاری

ملول شد دلم ای چشم خونفشان تاچند

کنی براین ورق نیل ارغوان کاری

نه‌ئی تو ای مژه کلک خدایگان زمان

کشیده دار عنان تا بکی گهرباری

پناه اهل سخن اعتماد دوله که هست

زبان مرغان در ذکر مدح او جاری

فروغ دیدهٔ عقل آن وزیر روشن رای

که صبح پیش ضمیرش بود شب تاری

دمی که عقرب کلکش بجنبش آرد نیش

شود حسود بسوراخ مار متواری

عروس دولت او را بود بحجلهٔ ناز

یکی ز آینه داران سپهر زنگاری

چودست ساقی لطفش دهان شیشه گشود

زبان بید شود شکرگوی برباری

ز سر بلندی دوران بعهد او ترسم

وداع رایت اعدا کند نگونساری

برآستان جلالش بطبع ممکن نیست

که کفش را نشود آرزوی دستاری

شبان وادی عدلش بسهم بر بندد

دهان گرگ اجل را ز آدمی خواری

زشرم نکهت خلقش بچارسوی چمن

نسیم گل نگشاید دکان عطاری

زهی شعار ضمیر تو خیر اندیشی

زهی نتیجهٔ ذات تو خوب کرداری

توئی که رشتهٔ عمر مسیح و خضر همی

لباس عمر ترا کرده پودی و تاری

نیام مور شود رنگ موریانه کفن

ز تیغ عدل تو بر دشنهٔ ستمکاری

قضا بسلسلهٔ طاعتت بعقل آرد

تنزلی که بود لازم گرفتاری

پی‌چراغ تو تا روغن از ستاره کشد

مدام گردد گردون چو گاو عصاری

رسد بعمر خورنق بنای قصر حباب

دراو چو حفظ تو بیند بچشم معماری

رخ زریر مثال حسود را آرد

بزیر سکهٔ داغ تو رنگ دیناری

ستاره‌کیست که گیرد ترا دوال رکاب

رکابدار تو باری فلک بناچاری

نفس بسینهٔ اعدا ز هیبت تو کند

به أفت و خیز تردد چو نبض منشاری

به عطر خانهٔ خلق تو نقد نکهت را

به غنچه باز فرستد نسیم گلزاری

گرفته‌چین رخ بدخواه تو ز موج سرشگ

چو کاغذی که شکن گیرد از تر آهاری

بباغ چشم حسود تو گل وفا ورزد

اگرچه نیست همی رسم گل وفاداری

ستاره‌ئی که براو آفتاب حلم تو تافت

چراغ خانهٔ قارون شد از گرانباری

چو دید زایجهٔ طالع تو داد قضا

ترا بمرتبهٔ عرشیان سزاواری

جهانیان همه تنهای بی‌سرند و بعکس

تو آن سری که همی بارد از تو سرداری

توئی که از تو بلندست نام نیکوئی

توئی که از تو ببارست شاخ دینداری

ز حسن جلوهٔ تسبیح درکف بیم است

که زلف یار بکیبد ز شکل زناری

بحدت نظر عقل و نور دیدهٔ رای

ز بس تسلط بر تیزبینشان داری

بفرق شاهد استار غیب بتوانی

که موی کاکل و دندان شانه بشماری

هنر نوازا طبعیست بنده (طالب) را

چو نوک کلک تو آبحیات ازو جاری

ز سرگذاره شود چند نیزه آب گهر

به بخت در سخنم پای گر بیفشاری

بنوک خامهٔ هندی زبان من طوطی

نسب درست نماید ز نغز گفتاری

رود مخیله‌ام بر فراز و شیب سخن

چنان دلیر که آب روان بهمواری

مدام در چمن طبعم از معانی بکر

چمند رقص کنان لعبتان فرخاری

من‌آن‌فسون‌خوان جادوی اژدها بندم

که مار میکندم زیر خامه طوماری

سرم دکانچهٔ سودای‌خود فروشی نیست

چو باده مجلسیم نی چو نقل بازاری

بناز برگهرم کین یگانه دُرّ ثمین

بدست آمده غواص را بدشواری

ز خاک نعرهٔ روحی فداک برخیزد

گر این قصیده بخوانم بگورمختاری

سخن دراز شد اندر ثناکنون وقتست

که نوک کلک دعا را کنم گهرباری

همیشه تا نبودبرفراز مسند خاک

تهی ز سیر کواکب سپهر زنگاری

بلند نیّر رایت که اختر شرف است

بر آسمان خرد باد گرم سیاری

بفرق اهل سخن سایهٔ تو افسرباد

چنانکه برسر بخت توسایهٔ باری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
خواجه عبدالله انصاری

مرا بخانه خمار بر ده بسپاری

دگر مرا به غم روزگار مسپاری

نبیند چند مراده برای مستی را

که سیر گشتم از این زیرکی و هشیاری

قطران تبریزی

مرا به ناله و زاری همی‌بیازاری

جفای تو بکشم زانکه بس سزاواری

تو را به جان و تن خویشتن خریدارم

مرا به قول بداندیش می‌بیازاری

به جان شیرین مهر تو را خریدارم

[...]

امیر معزی

نبود چون تو مَلِک در جهان جهانداری

نیافرید خدای جهان تو را یاری

خجسته آمد دیدار تو به عالم بر

خدایگان چو تو باید خجسته دیداری

تو راست مُلک و سزاوار آن تویی به یقین

[...]

وطواط

ز عشقت ای عمل غمزهٔ تو خون خواری

بسی کشید تن مستمند من خواری

مراست عیش دژم تا شدی ز دست آسان

چگونه عیشی؟ با صد هزار دشواری

بدان دو چشم دژم عیش من دژم خواهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
عین‌القضات همدانی

در آی جانا با من به کار اگر یاری

وگرنه رو به سلامت که بر سر کاری

نه همرهی تو مرا راه خویش گیر و برو

تو را سلامت بادا مرا نگوساری

مرا به خانهٔ خمار بر بدو بسپار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه