گنجور

 
طالب آملی

بلبلی را شد مربی بوستان آرای نطق

آن گرامی گوهر یکدانهٔ دریای نطق

شخص دانش اعتماد الدوله کز لطف کلام

می‌نهد دست کلیمش کفش پیش پای نطق

گر ندیدی عیسی معجز بیان را در سخن

بر لب او چشم دل بگشای در اثنای نطق

چون زبان او شکر ریزد کرا حد مقال

چون بیان او گهر پاشد کرا یارای نطق

وقت انشای مدیحش نیست در بزم کلام

ناطقی کو را نیفتد لرزه بر اعضای نطق

نیست طوطی لیک در طی لسان معنوی

کلک او در آستین دارد ید بیضای نطق

با وجود نطق مستثناش نفس ناطقه

در خوی خجلت نشیند گر کند دعوای نطق

همزبان طوطیان قدس باشد شهپری

برگ سبزی گر برد پیشش چمن‌آرای نطق

لالهٔ اخگر بود او را گل صحرای طبع

دانهٔ گوهر بود او را کف دریای نطق

تا بود نام از می و مینا ببزم روزگار

پر می اعجاز بادش جاودان مینای نطق

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی