گنجور

 
طالب آملی

همنفسان دفع خمارم کنید

یکدو سه پیمانه بکارم کنید

بردر میخانه چو گردم هلاک

خشت خمی لوح مزارم کنید

کلبه‌ام از نور تنک مایه‌است

فکر چراغ شب تارم کنید

رشک خزانم زبس افسردگی

انجمن افروز بهارم کنید

سخت خنک شیوه چو خاکسترم

گرم ادا تر ز شرارم کنید

چون سر منصور نفورم ز تن

تعبیه بر چوبهٔ دارم کنید

ابلق ایام سبک سیر نیست

بر خرد خویش سوارم کنید

بیخبر از چاشنی خنده‌ام

نامزد گریهٔ زارم کنید

عزتم از اوج ملامت فکند

برهمه سوگند که خوارم کنید

میگزدم سامعه قول فقیه

زمزمهٔ گوش گزارم کنید

مرغ هوا خصم قفس دوستم

دام نگسترده شکارم کنید

حوصلهٔ خرمن گل نیستم

تودهٔ آتش بکنارم کنید

چند چو لوح هوس ای دیدگان

چهره پر از نقش و نگارم کنید

هر گل داغی که بجیب دلست

شبنم آن گل بکنارم کنید

سوختگان مردم از افسردگی

از نفس گرم حصارم کنید

گر نرسد دست بصاف شراب

بیخبر از درد خمارم کنید

آب رخ گوهر فخرم خطاب

جوهر آئینهٔ عارم کنید

پرتو رخسارهٔ صبحم لقب

شانه زلف شب تارم کنید

دوست نمایان عداوت شعار

چند بتن موی چو خارم کنید

صاف تر از آینه بودم که گفت

تیغ صفت کینه شعارم کنید

در خور تمکین نیم ای اهل دل

رخنه بناموس و وقارم کنید

مردمیان نیستم ایدوستان

دست فشانان بکنارم کنید

سرو بن باغچهٔ عزتم

خوار تر از بوتهٔ خارم کنید

آب رخ دانشم ای اهل فضل

گوهر انصاف نثارم کنید

چون بگدازم زحجاب ای بتان

شبنم گلهای عذارم کنید

گرم نبردم بصف کژدمان

زیب تن از جوشن نارم کنید

هان صف افلاک پس از عمرها

گریه براین مشت غبارم کنید

بر همه سوگند که (طالب) صفت

خاک در هشت وچهارم کنید

خطبهٔ اثناعشر از آب چشم

زیب سر لوح مزارم کنید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی