گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

 

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ

ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ

سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی

گه خرام منه پای بر زمین گستاخ

بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید

[...]

۷ بیت
جامی
 

قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخ

مشو به خرمن فردوس خوشه‌چین گستاخ

غبار هستی افتاده عزیزان است

ز روی کبر منه پای بر زمین گستاخ

تلاش وصل نمودن کمال بی‌ادبی است

[...]

۵ بیت
قصاب کاشانی
 

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱

 

به کوی او نبود جبهه با زمین گستاخ

چرا تو می‌نهی آنجا قدم چنین گستاخ

به روز ماتم من زینهار گریه مکن

مباد چشم تو را بوسد آستین گستاخ

هوس به گرد لب او دلیر می‌گردد

[...]

۷ بیت
واقف لاهوری