گنجور

 
اسیر شهرستانی

طفل است و بدخو جوید بهانه

در عشق دارد ما را فسانه

مانند قمری سر بر نکردیم

بی حلقه دام از آشیانه

هرکس به نوعی دارد فغانی

ما را خموشی آمد ترانه

ما را دو چیزش سرگشته دارد

آه از تغافل داد از بهانه

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

گویند که نیکبخت و بدبخت

هست از همه چیز در فسانه

یک جای دو خشت پخته بینی

پخته به تنور در میانه

این بر شرف مناره افتد

[...]

فلکی شروانی

بادا همه ساله ذخرة الدین

آسوده ز فتنه زمانه

شهزاده شیر دل فریدون

آن چون پدر از جهان یگانه

میری که ز قدر درگهش را

[...]

عمادی شهریاری

ای دست تو جود را بهانه

پای تو وجود را نشانه

عبدالصمد اکرم الخلایق

سرمایه بخت جاودانه

آنی که به همت تو آراست

[...]

عطار

ای راه تو بحر بی کرانه

عشق تو ندیم جاودانه

از عشق تو صد هزار آتش

در سینه همی زند زبانه

گر بنماید زبانه‌ای روی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه