گنجور

 
اسیر شهرستانی

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش

بالای آفتاب نویسیم نام خویش

یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی

افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش

تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم

جوشی چو غنچه می زنم آخر به کام خویش

عمری گذشت و قرب نگاهی نیافتم

آن طالعم کجاست که خوانی غلام خویش

خواهم اسیر اینقدر از بخت همرهی

کز همزبان یار کشم انتقام خویش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
رضی‌الدین نیشابوری

ای تخت ملک باز رسیدی به کام خویش

دیدی ز یمن شاه فلک را غلام خویش

بگشاد صبح دولت رای ضیای خود

بربست شام حرمان بار ظلام خویش

دولت چو بر نهاد تو افکند ظل خود

[...]

وحشی بافقی

ما در مقام صبر فشردیم گام خویش

یک گام آن‌طرف ننهیم از مقام خویش

این مرغ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است

صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش

فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد

[...]

صائب

دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش

صیاد را که دیده که افتد به دام خویش

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست را نبود از خرام خویش

زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب

[...]

قدسی مشهدی

تا کی چو عاقلان غم ناموس و نام خویش؟

مجنون او شو و ز جنون گیر کام خویش

در بیخودی نه دیده‌ام از حیرت است باز

چشمم چو گوش مانده به راه پیام خویش

ما را سرشته‌اند چو نرگس تهی قدح

[...]

ساغر کنگاوری

ما و سفال میکده جمشید و جام خویش

ما برده‌ایم قرعه دولت به نام خویش

ساقی به دور لاله زمانی به گردش آی

کز گردش زمانه کشیم انتقام خویش

نام‌آوران عشق تو گم‌نام عالمند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه