گنجور

 
سیف فرغانی

کسی کو همچو تو جانان ندارد

اگر چه زنده باشد جان ندارد

گل وصلت نبوید گر چه غنچه

دلی پرخون لبی خندان ندارد

شده چون تو توانگر را خریدار

فقیری کز گدایی نان ندارد

نخواهم بی تو ملک هر دو عالم

که بی تو هر دو عالم آن ندارد

غم ما خور دمی کآنجا که ماییم

ولایت غیر تو سلطان ندارد

تویی غمخوار درویشان و هرگز

دل شادت غم ایشان ندارد

گدا پرور نباشد آن توانگر

که همت همچو درویشان ندارد

بمن ده زآن لب جان بخش بوسی

که در دل جز این درمان ندارد

دلم چون جای عشق تست او را

بگو تا جای خود ویران ندارد

غم عشق ترا عنبر مثالست

که عنبر بوی خود پنهان ندارد

گل حسنی که تا امروز بشکفت

بغیر از روی تو بستان ندارد

امید سیف فرغانی بوصلست

که مسکین طاقت هجران ندارد

بفرمان تو صد دردست او را

وگر ناله کند فرمان ندارد

 
 
نسکبان اندروید
عمادی شهریاری

طریق عشق تو پایان ندارد

دلم درد تو را درمان ندارد

نجویم جان که جان جستن وبال است

بر آن کس کاو چنان جانان ندارد

به راه عاشقی شرط آن چنان است

[...]

عطار

دلی کز عشق جانان جان ندارد

توان گفتن که او ایمان ندارد

درین میدان که یارد گشت یکدم

که کس مردی یک جولان ندارد

شگرفی باید از گنج دو عالم

[...]

مشاهدهٔ ۱۳ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سراج قمری

نباتی چو خط تو بستان ندارد

مذاق لبت شکرستان ندارد

همه«آنی»و ملک خوبی تو داری

تو این داری و جز تو، کس«آن»ندارد

چو گردون نیی، زانکه کین تو پیدا

[...]

عراقی

بیا، کاین دل سر هجران ندارد

بجز وصلت دگر درمان ندارد

به وصل خود دلم را شاد گردان

که خسته طاقت هجران ندارد

بیا، تا پیش روی تو بمیرم

[...]

مجد همگر

چنان لشکرکشی سلطان ندارد

چنان حوراوشی رضوان ندارد

بدان چستی و چالاکی سواری

به چین و کاشغر خاقان ندارد

فلک دارد مهی چون روی او لیک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه