طریق عشق تو پایان ندارد
دلم درد تو را درمان ندارد
نجویم جان که جان جستن وبال است
بر آن کس کاو چنان جانان ندارد
به راه عاشقی شرط آن چنان است
که مرد درد جانان جان ندارد
نمیدانند شرط کفر کفار
چرا زلفت دبیرستان ندارد
به غمزه کار ایشان راست میدار
اگر زلفت سر ایشان ندارد
همه کفری تو و دور است ایمان
از آن کس کاو به تو ایمان ندارد
به غفلت تا نپنداری که عشقت
هزاران خانه ویران ندارد
سر سامان ندارد عاشق تو
چه دارد کاو سر و سامان ندارد
فراقت را بگو آهستهتر باش
اگر با مرگ من پیمان ندارد
وصالت را ندیدم هیچ نامه
که نام صبر بر عنوان ندارد
نباشد هیچ دردی عاشقان را
که در عشقت عمادی آن ندارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
درین میدان که یارد گشت یکدم
که کس مردی یک جولان ندارد
شگرفی باید از گنج دو عالم
[...]
نباتی چو خط تو بستان ندارد
مذاق لبت شکرستان ندارد
همه«آنی»و ملک خوبی تو داری
تو این داری و جز تو، کس«آن»ندارد
چو گردون نیی، زانکه کین تو پیدا
[...]
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردان
که خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرم
[...]
چنان لشکرکشی سلطان ندارد
چنان حوراوشی رضوان ندارد
بدان چستی و چالاکی سواری
به چین و کاشغر خاقان ندارد
فلک دارد مهی چون روی او لیک
[...]
مگر سنگین دل است و جان ندارد
هر آن کس کاو چو تو جانان ندارد
مبادا زنده در عالم دلی کاو
به زلف کافرت ایمان ندارد
مسلمانان مرا دردیست در دل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.