گنجور

 
سعیدا

سودم به خاک پایش روی نیاز خود را

فارغ شدم ز دنیا کردم نماز خود را

هرگز نمی کند شمع دیگر چراغ روشن

پروانه گر نماید سوز و گداز خود را

سرچشمهٔ بقا را با زلف او چه نسبت

کی می دهم به حیوان عمر دراز خود را

رفتیم تا سر خم لبریز شکوه دیدیم

کردیم با صراحی افشای راز خود را

پوشیده چون سعیدا معنی لباس صورت

سر حقیقت خود کردم مجاز خود را

 
 
نسکبان اندروید
کلیم

هر کس به قبله‌ای کرد روی نیاز خود را

هندو صنم پرستد، من سرو ناز خود را

نگذاشت آستانش در جبهه‌ام سجودی

بی‌سجده می‌گذارم اکنون نماز خود را

در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن

[...]

فتحعلی‌شاه

با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود را

آخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را

چون من کسی نداند قدر و بهای جانان

محمود می‌شناسد قدر ایاز خود را

آخر نیاز و عجزم بنمود رام او را

[...]

فنودی

پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را

وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را

چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش

پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟

از خویش می روم من زان رو کنم مهیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه