چو از جور رقیبان از در او بار میبستم
ره آمد شدن از گریه بر اغیار میبستم
خوش آن خاری که چون سنگش بسر میزد من از حسرت
چو گل میچیدم و بر گوشهٔ دستار میبستم
گشادم از در پیر مغان شد کاشکی ز اول
ز کف تسبیح میافکندم و زنار میبستم
در آمد میشدم صد بار افزون از در یاری
دل خود گر رضی بر صورت دیوار میبستم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از دشواریهای ناشی از رقیبان و غمهای خود میگوید و احساس حسرتی عمیق دارد. او به زیباییهای عشق و رابطههایی که در گذشته داشته، اشاره میکند و از سر و صداهای پیر مغان یاد میکند. در پایان، با حسرت از این که اگر دل خود را به کسی میسپرد، شاید او هم به او عشق میورزید، ابراز تأسف میکند. شاعر در جستوجوی محبت و آسایش است اما با موانع و رنجهای ناشی از آن روبرو میشود.
هوش مصنوعی: زمانی که از ظلم رقیبان به تنگ آمده بودم و از در خانهاش دور میشدم، راهی برای آمدن به سوی او پیدا کردم و به خاطر غم و اندوهی که داشتم، بر بیگانگان نیز دوری میگزیدم.
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن خاری که با سنگ به او ضربه میزنند. من از حسرت آن گل، آن را میچیدم و بر روی لبه دستارم میبستم.
هوش مصنوعی: از در قدیمی میخانه وارد شدم و آرزو کردم ای کاش از همان ابتدا تسبیح را رها میکردم و به جای آن زنجیری به دور کمرم میبستم.
هوش مصنوعی: اگر میتوانستم، بارها و بارها به حضور یاری خود میرفتم، حتی اگر مجبور میشدم رضایت او را بر روی دیوار نشان دهم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همیشه تار و پود کار ناهموار میبستم
دل و دستم نبود و خویش را بر کار میبستم
برش چندان که میرفتم نبودش شفقتی با من
به افسون خویش را بر محرمان یار میبستم
در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی
[...]
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
سر شوریده منصور را بر دار می بستم
من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم
کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم
زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم
[...]
چنان در کوی او افتادگی را کار میبستم
که عهد دوستی با سایة دیوار میبستم
بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک
ز لخت دل متاع برگ گل دربار میبستم
خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من
[...]
ز کویش دوش رخت از غیرت اغیار میبستم
به خون دیده نقش خویش بر دیوار میبستم
سری با خودنماییها ندارم ورنه همچون گل
دل صدپاره را بر گوشهٔ دستار میبستم
مرا امید بهبودی دل بیمار اگر بودی
[...]
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار میبستم
برهمنوار از زلف صنم زنار میبستم
ضمیرم آفتاب محفلافروز جهان میشد
چو در آیینهٔ دل نقش روی یار میبستم
ز نوک هر مژه دریای خونی موجزن میشد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.