کی به حسن آن که پریچهره و مهوش باشد
چو تو دلخواه بود یا چو تو دلکش باشد
توئی آن تازه خط امروز که از رشک به خون
چهره ی لاله رخان از تو منقش باشد
کارم از کاکل تو تا بکی آشفته شود
حالم از زلف تو تا چند مشوش باشد
تا کی از اشکم و تا چند ز آهم شب و روز
دیده پر آب بود، سینه پر آتش باشد
سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشم
کانچه از دست تو آید به سرم خوش باشد
نرسد گر به عنان فرست دست رفیق
سرش این بس که ترا بر سم ابرش باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و او را به عنوان موجودی دلربا و متمایز توصیف میکند. او میگوید چگونه زیباییهای معشوق باعث میشود دیگر زیباییها کمرنگ شوند و دلش را آشفته کند. شاعر از مشکلات و رنجهایی که در عشق دارد سخن میگوید و بیان میکند که حتی با وجود سختیهایی که از سوی معشوق میکشد، همه چیز را با امید به عشق او تحمل میکند. در نهایت، او از دوستی یاد میکند که اگر به او دسترسی نداشته باشد، تنها آشنایی با زیبایی معشوق برایش کافی است.
هوش مصنوعی: کیست که بتواند به زیبایی و جذابیت کسی چون تو دل ببندد یا عاشق زیباییهای تو باشد؟
هوش مصنوعی: تو همان نوشته زیبای امروز هستی که به دلیل زیبایی چهرهات، لالهها را به حسادت و وادار به خونریزی میکند.
هوش مصنوعی: من برای تو چقدر بیتابم و نگران! تا کی باید از زیباییهای تو دلمشغول و آشفته باشم؟
هوش مصنوعی: چه مدت باید از اشکهای خود بگریم و چه مدت باید به خاطر درد و صدای آههای شب و روز، چشمهایم پر از آب باشد؟ در حالی که قلبم همچنان پر از آتش و ناراحتی است.
هوش مصنوعی: من از سنگدلی و بیرحمی تو نراحت نمیشوم، زیرا هر چیزی که از جانب تو بر من وارد شود، برایم قابل قبول و خوشایند است.
هوش مصنوعی: اگر دست رفیق به عرش نرسد، کافیست که تو بر ابرهای او سوار باشی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا سر زلف تو شوریده و سرکش باشد
کارمن چون سر زلف تو مشوش باشد
عشقت آن خواست که در راه تو تا جان دارم
بار عشق تو بر این جان بلاکش باشد
تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگان
[...]
نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشد
ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد
صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان
[...]
باده چون بی غش و ساقی چو پریوش باشد
دعوی توبه درین وقت چه ناخوش باشد
صفت جام جهان بین که حکیمان گویند
رمزی از جام بلور و می بی غش باشد
مدعی گر نخورد می بگذارش که مدام
[...]
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
حاجت سوختنم نیست چه دورم ز لبت
ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد
با پریشانی خود شادم از آن میترسم
[...]
نقد صوفى نه همین صافى بیغش باشد
اى بسا خرقه که شایستهى آتش باشد
صوفى ما که ز ورد سحرى مست شده
شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.