به حق و حرمت آنکه همگان را جانی
قدحی پر کن از آنکه صفتش میدانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بُنهِ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقلها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته میگویی در حلقه مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من؟ تو بگو هم که «چه دانم؟» شدهام
کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی؟


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش و حرمت معشوق میپردازد و از او میخواهد که در میخانهای پر از باده، روح و دل مستان را سرشار از شادی کند. او تأکید میکند که لازم است همه افراد در این میدان به حالت دیگری درآیند و آتش عشق را در دلها شعلهور کنند. دل شاعر هم از معشوق دور شده و خواهان بازگشت اوست. او به دنبال درک حقیقت و نکات عمیق در جمع مستان است و در نهایت به وضوح احساس بیخبری و سردرگمی خود اشاره میکند.
هوش مصنوعی: با احترام به شخصی که همه را زنده میکند، از تو میخواهم که ظرفی پر از آن چیز (محبت یا صفات نیک او) کن که میدانی او دارای آن است.
هوش مصنوعی: همه چیز را دگرگون کن، نه زیر و نه زبر؛ تا همه بفهمند که امروز در این میدان چه خبر است.
هوش مصنوعی: باده را به قدری بنوش که آتش آن شرم و حیا را در وجودت سوخت کند، زیرا دل عارفان با شادی و لذت مخفیانه به شوق آمده است.
هوش مصنوعی: زمان آن فرارسیده است که دلهای گمشده و دور شده به سوی ما بازگردند و از عقلها همچون جوجههای کبوتر که به پرواز در میآیند، بگذری.
هوش مصنوعی: اگر نظر عمیق و دانایی در جمع مستان وجود داشته باشد، این نکته خوب است که همچون گنجی به درستی در ویرانی و زشتی تابیده میشود.
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم که آنهایی که سوخته و در آتش عشق هستند، مانند خود من، باید خود را از درد و رنج رها کنند و پیش نادانان (خامها) آن قلیه (دستگاه شراب) و آن طوفان (احساسات) را کنار بگذارند.
آنچه شدهام را هم تو بگو، که «چه دانم؟» شدهام. حرف و پاسخ بدین آسانی را کی لبهای تو به من میگوید؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
صنما! گرد سرم چند همیگردانی
زشتی از روی نکو زشت بود گر دانی
یا بکن آنچه شب و روز همی وعده دهی
یا مکن وعده هر آن چیز که آن نتوانی
از حد و غایت نافرمانی در مگذر
[...]
هرکه زو دیده بود یزدان بی فرمانی
درد او را نکند هیچ خورش درمانی
همه دردی را درمان بتوان کرد بجهد
نقرس است آنکه ز درمانش همی درمانی
چون بود دردی کان را نتوان درمان کرد
[...]
رومه سوزک مژه میکنی از نادانی
ای بهر کندن و هر سوختنی ارزانی
جان کن ای کور جگر سوز و سخن نیکو گوی
مژه وارونه چه کردند ترا میدانی
مژه بر هم نزنی شب ز غم هجران را
[...]
یافت احوال جهان رونق جاویدانی
چرخ بنهاد ز سر عادت بیفرمانی
در زمان دو سپهدار که از گرد سپاه
بر رخ روز درآرند شب ظلمانی
باز در معرکه چون صبح سنانشان بدمد
[...]
ای خدا! دار درین ساحت دهر فانی
صدر دین را ببزرگان دگر ارزانی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.