گنجور

 
محتشم کاشانی

روی تو که اختر زمین است

رشگ مه آسمان نشین است

قدت که بلای راستان است

کاهندهٔ سرو راستین است

اندام تو زیر پیرهن نیز

سوزندهٔ برگ یاسمین است

چشم سیهت به تیغ مژگان

گردنزن آهوان چین است

خال تو که هست نقطهٔ کفر

انگشت نمای اهل دین است

دشنام تو زان لبان شیرین

زهریست که غرق انگبین است

آن غمزه که گرم چشم‌بندی است

بازی ده عقل دوربین است

خاک در بنده کمینت

تاج سر بنده کمین است

در دیدهٔ محتشم خیالت

نقشی است که در ته نگین است

 
 
نسکبان اندروید
ابوالفرج رونی

با اهل خرد جهان بکین است

مرد هنری از آن غمین است

آن کو به بر خرد مهین است

زین ازرق بی خرد کهین است

بر هر که نشانی از هنر هست

[...]

ادیب صابر

روی تو به حسن حور عین است

کوی تو بهشت راستین است

از بهر نثار خاک پایت

چون دست دلم در آستین است

رخسار تو لاله ربیع است

[...]

عمادی شهریاری

در حضرت جاه اوست گردون

زآنچشم فکنده بر زمین است

سرو است عدوش زآن به هر جمع

در خورد هزار پوستین است

مقصود من است خدمت تو

[...]

حکیم نزاری

آنجا همه شیر و انگبین است

این جا بنگر که همچنین است

ساقی غِلمانِ ماه روی اند

شیر و می و شهد و حور عین است

از مجلس ما اگر درآیی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه