دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بود
در میان خواب و بیداری دلم با یار بود
گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوت
ناز او را با نیاز من سخن بسیار بود
کار من دامن گرفتن کار او دامن کشی
آن چه بر من مینمود آسان باو دشوار بود
هرچه در دل داشتم او را به خاطر میگذشت
بینیاز از گفتن و مستغنی از اظهار بود
گرچه بود آن شمع شب تا روز در فانوس چشم
پردهٔ شرم از دو جانب مانع دیدار بود
آن چه آمد بر زبان با آن که حرفی بود و بس
معنی یک دفتر و مضمون صد طومار بود
من به میل خاطر خود محتشم تا روز حشر
ترک آن صحبت نمیکردم ولی ناچار بود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربه درونی خود بین خواب و بیداری میگوید و احساساتش را نسبت به محبوبش بیان میکند. او در حالی که به یاد محبوب خود است، میبیند که عشق و نیازش به او بسیار عمیق و واقعی است، اما موانع و شرم اجازه بیان آن را نمیدهد. شاعر میفهمد که هرچند کلمات محدود هستند، احساس عشق و شوق او فراتر از کلمات و بیانهاست. در پایان، او به تصمیم خود برای ادامه این عشق پایدار تا روز قیامت اشاره میکند، حتی اگر در این راه با دشواریهایی مواجه باشد.
هوش مصنوعی: دیشب چشمانم در خواب بودند، اما ذهنم همچنان مشغول فکر بود. در حالی که خواب و بیداری را تجربه میکردم، قلبم پیش معشوقم بود.
هوش مصنوعی: هرچند که از هر دو طرف به خاطر زیبایی و سکوتش صحبت نمیشد، اما دل من پر از نیاز و خواستهها بود.
هوش مصنوعی: من وظیفهام این است که به او کمک کنم، اما او برای خودش کارهای دشواری دارد. چیزی که برای من ساده به نظر میرسید، برای او سخت و پیچیده بود.
هوش مصنوعی: هر آنچه که در دل داشتم، او به خاطر میآورد و نیازی به گفتن یا بیان کردن نداشت.
هوش مصنوعی: هرچند آن شمع در چشم مانند نوری در شب و روز میتابید، اما پردهٔ شرم از دو سو مانع دیدار میشد.
هوش مصنوعی: آنچه که بر زبان آمد، تنها یک کلمه بود، اما مانند یک دفتر کامل پر از معنا و محتوا، به اندازه صدها داستان و نوشته غنی بود.
هوش مصنوعی: من به خاطر علاقهام تا روز قیامت از صحبت با او دست برنمیداشتم، اما ناچاراً مجبور شدم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بود
این متاع درد را در کوی او بازار بود
بوستانها کاندر او بودیم خوش با دوستان
آن همه گلها تو پنداری سراسر خار بود
بارها بینم به خود آن عیش را یاد آورم
[...]
دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بود
شب همه شب مونس جانم خیال یار بود
دیدمش در خواب چون بیدار شد بخت اندکی
اینقدر زین بخت خواب آلود هم بسیار بود
لعل او در خنده هر باری که شکربار گفت
[...]
دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بود
شب همه شب در سرم سودای زلف یار بود
با وجود روی جان افروز و قددلربات
عاشقان را از بهشت و حور و طوبی عار بود
مونس دردت نه تنها این زمانم کز ازل
[...]
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم
دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود
رسم این میباشد ای دیر آشنای زود سر
[...]
شب که جانم خسته از بیم وداع یار بود
نالههای خفته در دل بر لبم بیدار بود
لخت لخت دل ز مژگان سوی چشمم بازگشت
بینوا گویی چو من لب تشنه دیدار بود
کاروان گریه گویی از جگر آمد که دوش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.