بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد
کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد
لرزهام بر رگ جان افتد و افتم درپات
باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد
از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا
در دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد
چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زار
تیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد
ملکی ماه زمین گشته که از پرتو او
هر شب از غرفهٔ مه نعرهٔ آدم گذرد
اگر از سوختن داغ کشد دست اولی است
هر که در خاطرش اندیشه مرهم گذرد
محتشم را دم آخر چو رسیدی بر سر
آن قدر بر سر اوباش که از هم گذرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و اندوه عمیق خود سخن میگوید که روز و شب بر او میگذرد و شادی از زندگیاش رخت بر بسته است. او در احساساتش غرق شده و به شدت تحت تأثیر عشق و خاطراتش است. ذهنش پر از ناراحتی و عواطف شدید است که همواره با او همراهاند. او همچنین به حسرت نگاه به معشوقهاش اشاره میکند که یادش در دلش شعلهور است. در نهایت، شاعر به غمی اشاره میکند که او را به آخرین مراحل زندگی میکشاند و نشان میدهد که احساساتش با او در حال گذر است.
هوش مصنوعی: روزها و شبهایم پر شده از غم، به طوری که کاروان شادمانی و خوشحالی از زندگیام کمتر میگذرد.
هوش مصنوعی: اگر وزش بادی از کنار موهای پریشان او بگذرد، از شدت عشق به لرزه میافتم و جانم به خطر میافتد.
هوش مصنوعی: فکر او مرا به شدت درگیر کرده است، به طوری که شب و روز با دل پر از درد و چشمان اشکآلود سپری میشود.
هوش مصنوعی: هر لحظه که غمگین به یاد تو میآیم، از دل نالهای بلند میشود و تیر عشق به رگ جانم فرود میآید؛ زیرا هر لحظه، این درد و دلتنگی بر من مسلط میشود.
هوش مصنوعی: ملکی در زمین همانند ماه جلوهگر شده است و نور او آنقدر تابناکی دارد که هر شب از آسمان، صدای آدمی را به گوش میرساند.
هوش مصنوعی: اگر کسی از درد و رنجی که تجربه میکند، به یاد کسی بیفتد که برای او آرامش و تسکینی به ارمغان میآورد، نخستین کسی است که میتواند به دوستی و محبت دست یابد.
هوش مصنوعی: محتشم در لحظات پایانی زندگیاش، وقتی به جمع افراد بیادب و ناپسند رسید، به قدری بر آنها غضب کرد که میتوانست به راحتی از هم دورشان کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد
صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد
نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم
هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد
کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان
[...]
گر چنین خون دل از دیده دمادم گذرد
دیده برهم خورد و کار دل از هم گذرد
کاش بسمل شدهام بر سر ره بگذارند
شاید امروز مرا بیند و خرم گذرد
ای دل آغاز کن افسانه ایّام وصال
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.