محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۶۴
یک روز شیخ در نشابور مجلس میگفت، بازرگانی بود در مجلس شیخ، اندیشه کرده بود که شیخ را بخانه برد و حلوا و زیره بایی دهد. در میان مجلس شیخ روی بدان بازرگان کرد و گفت ای جوامرد آن حلوا و زیره باکی برای ما ترتیب کردۀ به حمالی ده تا بیارد، در راه آنجا که مانده گردد آنجا بنهد. آن مرد برفت و آن دیک بر سر حمال نهاد و میبرد تا آنجا کی حمال مانده شد. بدرسرایی شد کی بود، آوازی داد، پیری بیرون آمد و گفت اگر زیره باوحلوای بشکر داری بیا. بازرگان گفت این از کرامات شیخ عجایبتر است. ازو پرسید کی تو بچه دانستی که ما زیره با وحلوای بشکر داریم؟ پیر گفت ما چند روزست که طعام نیافتهایم، کودکی در گاهواره بهمت دعایی کی بارخدایا پدر و برادران ما را زیره باو حلوای بشکر ده! دعای او مستجاب شد، شیخ بوسعید را ازین خبر شده بود بفرستاد.



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در نشابور، شیخ مجلس درس میگفت و بازرگانی تصمیم به دعوت از او برای صرف حلوا و زیره داشت. در همین حین، شیخ با بصیرتی که داشت، از بازرگان خواست که این خوراکها را به حمال بدهد تا به منزل ببرد. هنگام حمل این خوراکها، حمال به سرای پیرمردی رسید که سالها بود خوراکی نداشته و دعا کرده بود که خداوند به او و خانوادهاش حلوا و زیره عطا کند. بازرگان متوجه شد که دعای کودک در گاهواره مستجاب شده و شیخ از این واقعه مطلع شده بود.
هوش مصنوعی: روزی شیخی در نشابور در حال سخنرانی بود. در این مجلس، بازرگانی حضور داشت که فکر کرد شیخ را به خانهاش دعوت کند و حلوایی با زیره برای او تهیه کند. در میان صحبتهای شیخ، ناگهان به آن بازرگان توجه کرد و گفت: «ای جوانمرد، اگر برای ما آن حلوای زیرهای که درست کردهای به حمال بدهی تا بیاورد، در راه ممکن است بماند و آنجا بگذارد». بازرگان رفت و ظرف را بر دوش حمال گذاشت و او شروع به بردن آن به مقصد کرد تا اینکه در میانه راه متوقف شد. در آنجا، پیرمردی بیرون آمد و گفت: «اگر حلوای با شکر و زیره داری، بیاور!». بازرگان تعجب کرد و گفت: «این واقعه از شگفتیهای شیخ هم عجیبتر است». از پیر پرسید که چگونه میدانستند آنها حلوای با شکر و زیره دارند. پیر پاسخ داد: «ما چند روز است که چیزی نخوردهایم و کودکی در گهواره دعایی کرده که خداوند برادران و پدرش را حلوای زیره و شکر بدهد. دعا مستجاب شد و شیخ بوسعید نیز به این ماجرا آگاهی یافت و او را فرستاد».
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.