گنجور

 
مجذوب تبریزی

غمزه‌ات ناوک‌فشانی می‌کند

با دلم خوش مهربانی می‌کند

قامتت را یک نظر هر کس که دید

تا قیامت کامرانی می‌کند

ساقیا برخیز و در ساغر بریز

آن چه لب را ارغوانی می‌کند

حیرتی دارم که بی لعل لبت

خضر هم چون زندگانی می‌کند

تا نباشد التفاتش سرمدی

جز تو باقی را که فانی می‌کند

راه دور است و من بس ناتوان

بار عصیان هم گرانی می‌کند

پیر ما می‌گفت در میدان عشق

هر که سر بخشد جوانی می‌کند

بی‌سر و پا شو که آخر در رهت

پای سستی سرگرانی می‌کند

بی‌سخن در عالم فهمیدگی

بی‌زبانی درفشانی می‌کند

هر که چون مجذوب لب بندد ز خبث

عیب خود را پاسبانی می‌کند

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

عشق اکنون مهربانی می‌کند

جان جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت

ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیاسازست عشق

[...]

سعدی

هر که بی‌او زندگانی می‌کند

گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

من بر آن بودم که ندْهم دل به عشق

سروبالا دلستانی می‌کند

مهربانی می‌نمایم بر قَدَش

[...]

بیدل دهلوی

اینکه طاقت‌ها جوانی می‌کند

ناتوانی‌، ناتوانی می‌کند

گر همه خاک از زمین‌گردد بلند

بر سر ما آسمانی می‌کند

بسکه فطرتها ضعیف‌ افتاده است

[...]

فتحعلی‌شاه

تلخ‌کامی کام‌رانی می‌کند

جسم بی‌جان زندگانی می‌کند

ای صبا گر بگذری بر کوی دوست

آن که با من سرگرانی می‌کند

گر بپرسد حال خاقان را بگو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه