گنجور

 
مجذوب تبریزی

بازم تو غارت خرد و هوش کرده‌ای

بازم به یک نگاه تو مدهوش کرده‌ای

دانسته‌ای که حسرت ما هم قیامت است

با خود اگر تو دست در آغوش کرده‌ای

آگه تو را ز حال دل خویش چون کنم

کی همچو من ز آتش دل جوش کرده‌ای

سرو شکفته را جز از داغ لاله نیست

من کاسه‌های خون و تو می نوش کرده‌ای

گل از تو در کدام چمن چیده‌اند باز

خود را به سرو باغ که همدوش کرده‌ای

یک بار مژده شب وصلم نمی‌دهی

این وعده را نکرده فراموش کرده‌ای

در ناله اختیار ندارم وگرنه تو

فهم شکایت از لب خاموش کرده‌ای

این عزتم بس است که در پیش مدعی

از زیر چشم حرف مرا گوش کرده‌ای

جمع است خاطرم که دل خسته مرا

با حلقه‌های زلف زره‌پوش کرده‌ای

مجذوب تن به خواب مده دم غنیمت است

برخیز و شمع ناله چه خاموش کرده‌ای

 
 
نسکبان اندروید
جهان ملک خاتون

یکباره عهد یار فراموش کرده‌ای

دست مراد با که در آغوش کرده‌ای

گفتی حدیث خصم نگیری به گوش و من

دیدم به چشم خویش که در گوش کرده‌ای

ای دل اگر ز دست برفتی غریب نیست

[...]

حسین خوارزمی

ما را چو عهد خویش فراموش کرده‌ای

گویا حدیث مدعیان گوش کرده‌ای

بر روی زهره خط غلامی کشیده‌ای

چون تار طره زیب بناگوش کرده‌ای

تا قلب عاشقان شکند لشکر غمت

[...]

صائب

با زهر چشم خنده هم‌آغوش کرده‌ای

بادام تلخ را چه شکرپوش کرده‌ای؟

داریم چون قبا سر بندت هزار جا

ما را چه ناامید ز آغوش کرده‌ای؟

تا چشم را به هم زده‌ای، از سپاه ناز

[...]

بیدل دهلوی

افسانهٔ وفایی اگر گوش کرده‌ای

یادم کن آنقدر که فراموش کرده‌ای

لعلت‌خموش و دل هوس‌انشای صد سؤال

آبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کرده‌ای

خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه