گنجور

 
یوسف خوسفی

خواستم کنم صبر و شکیبیایی را

رهم از خلق و گیرم گوشۀ تنهایی را

این غلط بود که دل پیش تو و در سر عشق

دل بر تو چه تحمّل سر سودایی را

دود آهم به ثریا رود هر دم ز آن حسن

حیف باشد که بپوشی رخ زیبایی را

هجر تو با من مسکین نه چنان کرده اثر

که بدوزم ز رها دیدۀ بینایی را

خواب در چشم من از عشق تو ناید هر شب

دود آهم بگرفته است مه و ماهی را

گر تو هرگز نکنی یاد من سوخته دل

من محقم که کنم یاد تو هرجایی را

قدمی رنجه نما پای بنه بر چشمم

که بود حیف که بر خاک نهی پایی را

سرو در باغ چو ابروی تو گردیده کمان

تا برافراخته ای ان قد رعنایی را

یوسف از هجر تو فریاد رساند به فلک

خوش بود گر که بر آریش تمنایی را

 
 
نسکبان اندروید
خیالی بخارایی

با رخت صورت چین چند کند دعوی را

پیش رویت چه محل دعوی بی معنی را

گر به چین نسخهٔ تصویر ز روی تو برند

تا چه ها روی دهد در فن خود، مانی را

باد آوازهٔ سروِ قدِ تو سوی بهشت

[...]

صائب

چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟

پیش دجال کشم مایده عیسی را

در دیاری که ز ارباب تمیزست ز کام

غنچه آن به که کند مهر، لب دعوی را

سوزنی گر نکشد سرمه بینش در چشم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه