گنجور

 
یوسف خوسفی

از فراق تو نمانده به تنم تاب و شکیب

این همه سهل بود گر نزند طعنه رقیب

دوری روی تو چون چشم تو بیمارم کرد

خوش بود گر برسی بر سر بیمار طبیب

روزها در طلبت بر سر ره منتظرم

تا مگر بهر شکاری بکنی پا به رکیب

هیچ سر نیست که در پای تو در باخته نیست

هیچ دل نیست که ترک تو نکرده ست نهیب

عشق تو بر من مسکین نه چنان کرده اثر

که به تن تاب و به سر هوش و به دل مانده شکیب

نشوی محو تو از لوح ضمیرم همه وقت

نکند خواب دو چشم از غم تو نیست عجیب

دارد امید به درگاه تو یوسف جانا

تا که یکبار دگرچهره برآری ز حجیب

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،

مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب

این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمر

گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب

بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس

[...]

منوچهری

در خمار می دوشینم ای نیک حبیب

آب انگور دو سالینه‌م فرموده طبیب

آب انگور فراز آور یا خون مویز

که مویز ای عجبی هست به انگور قریب

شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنی

[...]

باباافضل کاشانی

در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیب

نبود جان خردمند ز رفتن به نهیب

ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانت

خانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب

تن یکی خانهٔ ویرانی و بی سامانی ست

[...]

جامی

می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب

هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب

گر نهد دست به نبض من محرور زند

شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب

هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
سام میرزا صفوی

شد سیه عالم بچشمم تا نشستی با رقیب

میشود عالم سیه، بر هر که بیند آفتاب

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه