گنجور

 
جامی

نام لبت چون به زبان می‌آید

آب حیاتم به دهان می‌آید

هر نفسی پیش لب جان‌بخشت

خضر به دریوزهٔ جان می‌آید

رخش جفا بر سر ما می‌رانی

فتنه رها‌کرده‌عنان می‌آید

چهره چو گل گرد چمن می‌گردی

بلبل مسکین به فغان می‌آید

بی گل تو جلوهٔ سوسن بر من

سخت‌تر از زخم سنان می‌آید

کوه بلا شد غم عشقت لیکن

بر دل عاشق نه گران می‌آید

در صفت لعل لبت جامی را

بین چه رنگین سخنان می‌آید

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

از دل رفته نشان می‌آید

بوی آن جان و جهان می‌آید

نعره و غلغله آن مستان

آشکارا و نهان می‌آید

گوهر از هر طرفی می‌تابد

[...]

واقف لاهوری

اینک آن سرو روان می‌آید

اینک آن جان جهان می‌آید

مژده ای دل آفت طلبم

اینک آن آفت جان می‌آید

ای کهن‌پیر محبت خوش باش

[...]

فتحعلی‌شاه

زائر خانه حق دردکشان

از حرم پیرمغان می‌آید

بسته زنار و گسسته تسبیح

دل و دین داده به جان می‌آید

رو نهاده است به اسلام ز کفر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه