ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد
ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد
گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا
به هر محفل که حرفی زان عذار آتشین باشد
شود در موج آب زندگانی سبزه اش غلتان
در آن گلشن که ابروی تو را از ناز چین باشد
ازین آشفته حالی سر نمی پیچم، سرت گردم
چنین خواهد اگرزلف پریشانت چنین باشد
فریب حرف و صوت خضرم از جا برنمی آرد
که آب زندگی لعل تو را پر نگین باشد
نمی افتد به دست مدّعی سرمایهٔ معنی
که این گنج گهر، کلک مرا در آستین باشد
دل خود میخورد مورش، حزین از تنگدستیها
در آن خرمن که برق بیمروت خوشهچین باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حسرت و اضطراب ناشی از جدایی و عشق میپردازد. او از ترس هجران میگوید و آرزو دارد هر نگاهش آخرین نگاهی باشد که به معشوق میاندازد. در قالب تصاویری زیبا، تأثیر معشوق را بر زندگی و محیط اطرافش توصیف میکند و در عین حال به ناپایداری زندگی و بیرحمی زمان اشاره میکند. شاعر به تقدیر و مشکلاتی که بر سر راهش وجود دارد، اعتراف میکند و در نهایت از دردی که تنگدستی و کمبود امکانات به او وارد میآورد، سخن میگوید.
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از جدایی، نگرانم که در کمین باشد و غم هر نگریستن من، آخرین نگاه من باشد.
هوش مصنوعی: زبان مانند شعلهی شمع، به هر جمعی که باشد، گره میخورد و به بیان میآید اگر که سخنی از آن چهرهی آتشین باشد.
هوش مصنوعی: در جریان زندگی، سبزهای در آبی غلت میخورد که همانند ابروی نازک و زیبا تو را از لطافت و زیبایی پر کرده است.
هوش مصنوعی: من از این حالت آشفته دست برنمیدارم، اگر موهای پریشان تو اینگونه باشد، به دور تو میچرخم و همینطور ادامه خواهد داشت.
هوش مصنوعی: خودت را فریب نده با حرفها و صدای سبز، چون آب زندگیات پر از جواهرات زیبای توست.
هوش مصنوعی: به دست کسی که ادعای دانایی دارد، ارزش واقعی چیزها نمیرسد، چرا که این گنج گرانبها تنها در قلم من نهفته است.
هوش مصنوعی: دلش در حال رنج کشیدن است و از نداریها و تنگدستیها ناراحت است، در جایی که در آن زندگی، کسی است که بیرحمانه و بدون توجه به نیاز دیگران، از ثمرات برداشت میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به هرکشورکه بخرامی فتوح تو چنینباشد
تورا از خلق و از خالق دعا و آفرین باشد
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری
[...]
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد
زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد
نباید این چنین ماهی برون از هیچ خرگاهی
نظیرش گر همیخواهی مگر در حور عین باشد
میان ظلمت مویش به زیر پرتو رویش
[...]
طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشد
برو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد
تن بی کار تو خاکست بی آب روان ای جان
دل بیمار تو مرده است چون بی درد دین باشد
تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازد
[...]
کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد
دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد، نه این گردد
چو سنگ لعل کان گردد، نگین باشد، نگین باشد
یقین اندر فنا باشد، گمان از هستی آن خیزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.