فریبا اسدپور در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹:
بیت اول مصرع دوم نسبت به نسخه کاغذی متفاوت نوشته شده.
محمد مطیع در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱:
بگردم آب دریاها سراسر
بشویم هردو دست بی نمک را
منظورش رو کسانی که در وادی عرفان قدم گذاشته باشن درک میکنن
منظور اینه که خدایا چرا من رو که به راه تو اومدم و به خاطر تو از بدیها دور شدم رو آماج بلا و سختی و گرفتاری قرار دادی .. این دست من نمک نداره
محمد مطیع در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲:
در تکیه قلندران چو بنگم دادند
در کاسه بجای لوت سنگم دادند
گفتم ز چه روی خواست این خواری ما
ریشم بگرفتند و به دستم دادند
محمد مطیع در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳:
آن بیخبران که در معنی سفتند
در دهر به انواع سخن ها گفتند
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان
اول زنخی زدند و آخر خفتند
می ناب منظور یاد خداست و اینجا از دین فروشان انتقاد شده است
محمد مطیع در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶:
منظور خیام از واژه شراب رو خودش تو رباعی زیر گفته
می لعل مذاب است و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکیست که خون دل در او پنهان است
منظور از شراب یاد کردن خدا و گریستن از شوق او و فراق او است
دمبال معنی دیگه نگردید
Shahryar Aftab در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵:
با درود. در افغانستان، بویژه در بلخ و بغلان، هنوز مصدر " سکلیدن" و مشتقات آن کاربرد روزمره دارند. سکلیدن دیسی دیگری است از همان گسلیدن و گسیختن. از نگاه معنی نیز با آن تفاوتی ندارد در کاربرد روزمره بلخ و بغلان.
علی احمدی در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
ضمنا تلفیق آب(اشک) و خاک در چند بیت از این غزل و ارتباط آن با راه عاشقی بیان هست ها ونیستها می تواند کنایه از گِل وجود انسان و حیات بخشی عشق باشد .
این غزل هنوز حرفها برای گفتن دارد
علی احمدی در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
با یکی از فنی ترین غزل های حضرت حافظ مواجه هستیم .در این غزل سعی شده تا شمه ای از اسرار راه عاشقی بیان شود .همانطور که در متن غزل خواهیم دید از یک طرف حافظ مایل است تا آنچه در این راه درک کرده را با ما در میان بگذارد و از طرفی این کار را مجاز نمی داند .راه سوم این است که با کمک ایهام مطلب را بیان کند.
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیستمِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
هیچ چشمی نیست که از نور چهره تو روشن نباشد و هیچ نگاهی نیست که وامدار خاک درگاه تو نباشد .
یعنی همه ما قدرت دیدن و شناخت جهان را از معشوق می گیریم .ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
سِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
برخی از انسانها که صاحب نظرند تو را به شیوه ای درک می کنند و در مورد تو اظهار نظر می کنند اما کسی که در راه عاشقی حضور ندارد(نیست) راز گیسویت را درک نمی کند .
منظور حافظ هم فیلسوفان و هم صوفیان است که هریک به نوعی در مورد مبدا آفرینش جهان نظری دارند و مدعی شناخت جهاننداشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
اشک من که نشانه صداقت من در عشق است با غمزه می خواهد راز عاشقی را افشا کند اما با خون دل آلوده شده و سرخ رنگ شده و از این افشاگری شرمسار است و این عجیب نیست چون هیچ افشاگری نیست که از افشاگری خود شرمسار نباشد.
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
اینجا با خود می گوید اما من بیکار نمی نشینم و راز را افشا می کنم و با اشکم سیل بپا می کنم و همه گذرگاه ها خیس شوند تا گردی از این مسیر نتواند بر دامن او بنشیند .
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنندبا صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
برای اینکه مدعیان از تاریکی و سیاهی زلف تو نگویند ، سحری نیست که با باد صبا بحث نداشته باشم .
حافظ تاریکی را وصف خوبی برای زلف نمی داند .زلف یار همان راه عاشقی است که از نظر حافظ راه روشنی است . کسی که راه عاشقی را مثل شام تاریک می بیند در نقطه مقابل حافظ است.من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
بهرهمند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
من این رنج را می پذیرم که برای افشای راز راه عاشقی به رنج بیفتم اگر که همه انسانهای دیگر از کویت بهره مند شوند .
حافظ این بیان اسرار راه عاشقی را نوعی ماموریت برای خودش می داند .از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
با وچود لب شیرین تو ، ای چشمه شیرین (نوش) دیگر هیچ شکری نیست که از شرم غرق آب و عرق روی تو نباشد .
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
چون مصلحت نیست که همه رازهای راه عاشقی برملا شود دیگر نمی گویم وگرنه در مجلس رندان عاشق خبری نبست که گفته نشده باشد.
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
شیر با جرات هم که باشی در راه عاشقی مثل روباه محتاط می شوی و همه راز ها را نمی گویی .وای از این راه که همه نوع خطری در آن است.
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
این اشک چشم من که می ریزد و راز برملا می کند هم وام دار خاک درگاه توست .و از اینکه راز راه عاشقی را بیان می کند صدها خاک درگاه(کوی) وام دار او هستند .یعنی به خاطر تو ای معشوق توانستم بسیاری از کوی ها را از راز عاشقی با خبر کنم.
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
اینکه هنوز وجود دارم (هستم) به این علت است که هنوز قدری از هویتم وجود دارد(هست) وگرنه وجودم سراپا ضعف است یعنی در برابر تو همه ضعف ها در وجود من است .
در اینجا حافظ اذعان دارد که علیرغم توانایی من در بیان راز عاشقی به بسیاری از افراد و سرزمین ها در برابر تو خاضع و ضعیف هستم.غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
بالاخره به خاطر جور نشدن وصال با معشوق حافظ همیشه ناخشنود است .و در وجود تو ای معشوق غیر از اینکه به وصال علاقه نداری هیچ هنری نیست که در تو نباشد
کوروش در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود:
مرغزی و رازی افتند از سفر
همره و همسفره پیش همدگر
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
زانک طفل خرد را مادر نهار
دست و پا باشد نهاده بر کنار
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
زیرکی دان دام برد و طمع و گاز
تا چه خواهد زیرکی را پاکباز
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
علم تیراندازیش آمد حجیب
وان مراد او را بده حاضر به جیب
مصرع دوم یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
این مثل اندر زمانه جانی است
جان نادانان به رنج ارزانی است
مصرع اول یعنی چه ؟
امیرحسین صدری در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۸ در پاسخ به میم شین دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۲:
چون بیدل دهلوی خیلی مهجور هست !
کامران هیچ در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:
خیام میگوید از سگ کمترم اگر مزخرفات ادیان را باور کنم،
تمام
مبارکه عابدپور در ۱ سال قبل، شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:
منم امشب ۱۲مهر ۴۰۴ رباعیات خیام رو همراه با سابت گنجور تمام کردم ممنون از همه دوستان که در فهم بیشتر مفاهیم رباعیات هم فکری کردن جناب حبیب شاکر از رباعیات حضرت عالی در پایان حاشیه گزاریهابسی لذت میبردیم
دکتر حافظ رهنورد در ۱ سال قبل، شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
در جایی خواندم که دکتر مینوی در مصرع دوم بیت اول کلمهی وُصلت را جایگزین کلمهی قصّه میدانست
وُصلت در زبان عربی بهمعنای پارهای از یککل. تکّهای از یک کل
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین (با اینکار یعنی باز کردن گره) وُصلتش دراز کنید
آن تکهی بسته شدهی مو را باز کنید تا موهای بلند یار افشان گردد.
علی ا.م در ۱ سال قبل، شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۳ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵:
چیزی که من در شعر میبینم گلایهای از دنیاست ...نمیدونم ربطش به اون دنیا و خدا رو از کجا اوردید
محسن عبدی در ۱ سال قبل، شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » جواب هدهد » جواب هدهد:
عقبه
راه دشوار در بالای کوه؛ راه سخت کوهستانی؛ گردنه.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال قبل، یکشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶: