رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
معنی ابیات
۱- سینه از آتش سوزنده دل و از غم دوری یار( محبوب ازلی) سوخت،
- آتشی که در خانه( سینه) یود ، کاشانه( هست و نیست) مرا سوزاند.
۲- جسم من بدلیل فراق از یار شعلور شد و سوخت،
- و دل من از آتش محبت دلبر سوخت.
۳- دلسوزی شمع را ببین که دیشب ، از شدت حرارت اشکم،
- از سر مهر ، همانند پروانه دلش به حالم سوخت
۴-آن کسی که خانه دلم را به آتش کسید، غریبه نیست ، آشنا( محبوب ازلی) است،
- وقتی کاملا در آتش دوست سوختم، دل بیگانگان بر حال من سوخت.
۵- عشق، لباس زهد(عبادت از روی ترس و ریا) مرا به فنا داد،
- عقل و خرد مرا ، میخانه( باطن عارف/ سیر و سلوک) به فنا داد.
۶- برای ترک عشق توبه کردم و دلم را مانند پیاله شکستم،
جگرم بدون عشق و سیر و سلوک عرفانی مثل لاله داغدار شد.
۷- دعوا را کم کن و پیش من بازگرد که از مردم چشم( مردمک چشم/ از راه دیدن و آزمودن)،
- لباس ریا را از تن در آوردم و بشکرانه سوزاندم.
۸- (حافظ خطاب بخود ): این حرفها را تمام کن( بی وفایی یار را از یاد بیر) و لحظه ای از جام عشق بنوش،
- که شب را بیدار ماندی و شمع به بیهودگی سوخت!
ن م در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹:
احتمالا این مصرع «ما آدمی نیم، از ایراک آدمی» به شکل «ما آدمی نِییم، ازیرا که آدمی» درستتر باشد.
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
حافظ چنانکه قبلا ملایکه را در حال در دق الباب درب میخانه دیده اینبار نیز معشوق را در سیر معنوی و عالم مکاشفه چنین بیان می کند.او برخلاف زاهد و واعظ که سعی دارد با نشان دادن چهره خشم و غضب خداوند ، آتش دوزخ ، رعب و وحشت را در دلهای مردم بیندازد با طبع شاعرانه و تمثیل وار آنچنان عاشقانه او بیان می کند که براحتی نزد انسان می آید و سر در گوش او می گذارد و نجوا می کند.
معنی ابیات
۱- او با گیسوان پریشان( کنایه از بدون تشریفات) و عرق کرده ( کنایه از هیجان داشتن) و خندان لب(کنایه از روی گشاده) و مست( عاشقانه )
- و پیرهن چاک ( کنایه از بدون پنهان کاری ) و غزل خوان(عاشقانه) و صراحی در دست ( کنایه از بخشنده و پذیرنده) می بیند که به دیدارش آمده است.
۲- با چشمان ستیزه جو و لبانش که حاوی افسوس او بود،
- نیمه شب به بالین او( حافظ ) میآید و می نشیند.
۳- سر گوش حافظ می گذارد و و به آواز غم انگیز به او عتاب می کند
- و میگوید: ای عاشق دیرینه که ادعای عشق می کنی، خواب هستی؟!
۴- عاشقی که شب هنگام ، باده شبگیر( باده ای که شب ، غفلت و نادانی را می گیرد و حاصلش نور و روشنایی است) نصیبش شود
- اگر تمام دل را به او نسپارد و با تمام جان ننوشد، حقیقتا کافر عشق است و از عشق چیزی نمی داند.
( وقتی عاشقی با نفحات الهی که جانش را از محبت حق سیراب می کند، روبرو می شود، به چیز دیگری نظر بیاندازد، از عشق چیزی نمی داند و ادعای عاشقی دارد.)
۵- ای زاهد، اینقدر بر درد کشان عشق ( شراب خوران کم بضاعت که به بهای اندک از ته خمره شراب مینوشند ولی مستی آن بیشتر است/کنایه از عارفان صاحبدل) را سرزنش نکن( گناه آنان چیست؟)
- این عشق هدیه ای است که از روز ازل( روز نخست خلقت ) از خالق گرفته ایم.
۶- آنچه خالق ما در روز ازل در پیمانه( دل/ جان/ وجود) ما ریخت نوشیدیم،
- چه از شراب طهور( پاکیزه) بهشتی باشد ، یا باده مست( شراب مست کننده عشق) ، به آن راضی هستیم.
۷- وقتی درخشش شراب در جام( شفاف ترین تجلیات قلب) و زلف پیچ و تابدار یار( تجلی زیبایی و جمال انوار الهی) ظهور کند،
- توبه های بسیاری همچون توبه حافظ را ( که در قالب ظاهری دین و زهد از ریا و قالب عبادات صرف نمانده و به عشق به خدا روی آورده) شکست و اساس آنرا بر باد داد.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۵۴ در پاسخ به Gholam Balouch دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم:
سلام
خیر
هیکلش کاری و زمخت بوده و نازک نارنجی نبوده, یعنی شبیه کارگرها میداده تا حکما! برای همین لقمان رو به کار بنایی واداشته است!
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست:
درود و آفرین
یک دوستی داشتم, به من گفت هر که تو را آزرد, نگاه کن تویِ چشماش و بگو خدا عاشقت کند! من زدم زیر خنده ولی بعدا فهمیدم چه حرف عمیقی بود ولی خوب خیلی دیر شده بود! الان این شعر سعدی من رو یادِ این حرف انداخت:
دلم خانه یِ مهرِ یار است و بس
از آن می نگنجد در او کینِ کس
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:
معنی ابیات
۱- آن قوسی که ابروی جسور تو مثل کمان بخود گرفته است،
دلالت بر نشانه روی به جان من ناتوان دارد.
( ابروی زیبایت به قصد جان من ناتوان همچون کمان خم شد.
۲- پیش از آنکه دو جهان خلق شود، عشق وجود داشت،
طرح عشق چیزی نیست که مربوط به زمان کنونی باشد.
۳- در برابر یک ناز و غمزه گل نرگس ، به قصد جلوه گری
چشمان زیبای ( مملو از عشق) تو صد برابر آشوب در جهان براه انداخت( جلوه گری ذات حق صد برابر از زیبایی گل نرگس سبب آفرینش میشود).
۴- (محبوب من) مگر تو شراب خورده( عاشقانه) و عرق کرده ( با ذوق و شوق) به چمن رفتی،
که رنگ گل ارغوان مثل تو سرخ شده است.
(قرمزی و قطرات روی گل ارغوان از عشق آتشین تو سرچشمه می گیرد)
۵- دیشب، هنگام عبور از چمن، از خود بیخود شدم،
چون با دیدن غنچه گمان کردم که دهان تو است.
۶- وفتی گل بنفشه با عشوه گری زلف خود را پیچ و تاب می داد،
نسیم صبحگاهی بویی از تو را آورد و گل بنفشه را از رونق انداخت.
۷- وقتی گل یاسمن را به رنگ و روی تو تشبیه کردم،
یاسمن از شرمندگی با غبار نسیم صبا، دهان خود را بست.
۸- پیش از این من( در دوران زهد و پرهیزکاری) با می( عشق الهی) و مطرب( نغمه شادی بخش ) سرو کاری نداشتم،
هوای وصال مغبچه بود که مرا با عشق و شادی آشنا کرد.
مغبچه=در معنی پسرک زیبا رویی است که در میکده خدمت می کند و حافظ آنرا بعنوان نماد ساقی بکار برده /مترادف ساقی/ ذات الهی/ پیر در عرفان)
۹- اکنون خرقه( لباس درویشان/ نماد ریا) را با شراب می(عشق آتشین) تطهیر می کنم.
- بهره و سرنوشت ازلی را نمی توان تغییر داد.
۱۰- شاید گشایش کار حافظ بیخود شدن در عشق و شادی بوده،
که دست سرنوشت ازلی او را به می مغان (مکان عشاق)کشانید.
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
معنی ابیات
۱- گفتم: ای پادشاه خوبرویان( خداوندا) بر من بیگانه( گم کرده راه) رحم کن،
- گفت هر کس بدنبال دل(تمنا، وسوسه و خواهش دل) خود برود؛یقینا سرگردان خواهد شد.
۲- گفتم لحظه ای درنگ کن( توجه نیاز می کند)،
- گفت : آنکه در ناز زیسته، غم غریبان را تحمل نکند(خداوند در شکوه مطلق است و بی نیاز از توجه است)
۳- آنکه بر پوست سنجاب شاهانه خوابیده، چه غمی دارد،
- که غریب بر بستری از خار و بالشی از سنگ خارا سر بگذارد.
( کنایه از بی نیازی مطلق خداوند )
۴- ای که زنجیر لطف تو ، عاشقان زیادی را اسیر خود نموده است،
- با وجود اینکه تو در اوج شکوه به آنان توجه نمی کنی، آنان از خال سیاه بر صورت زیبایت( حال خوش) بهره مندند.
۵- انعکاس شراب قرمز بر گونه چون ماه تو ،
مانند گل ارغوان( قرمز) بر روی گل نسرین( سفید) شگفت آور است.
( خوش بودن به وجود تو کافیست، حتی اگر در کمال بی نیازی به ما توجهی نکنی.ما به تصویر ذهنی از تو دلخوشیم).
۶- آن موی نو رسته در گرد صورتت، حالت شگفت انگیز و غریبی دارد،
- گر چه در نمایشگاه( نگارستان) نقاشی صورتت، وجود خط سیاه چیز غریبی نیست.
( میان غربت خود و موی نو رسته صورت معشوق وجه اشتراک میابد)
۷- گفتم : ای که طره( قسمتی از مو که یر پیشانی می ریزد) سیاه تو مانند شام غریبان سیاه است،
( در قدیم کسانی که در دیار غربت سرگردان بودند، معمولا بعلت نداشتن چراغ، شمع و ... شبهای غم انگیز و تاریکی داشتند)
- از ناله سحرگاهان این غریب و سرگردان حذر کن!
( به حال عاشقان غریب بی توجهی نکن، شدت شوق را با تهدید به تاثیر آه غریب و با ابراز نیاز بیشتر نشان می دهد)
۸- گفت: حافظ، آنهایی که با ما آشنا هستند( به دیدار غیر ممکن با خدا نمی اندیشند) و درحیرت (سرگردانی) به مراد ( حال خوش) می رسند،
* بابا طاهر در مورد حیرت میگوید : مادامی که سالک به دریای علم کلی وصل نشده، می پندارد علم و معرفتی دارد، ولی هنگامیکه به دریای ژرف علم کلی وارد شد ، علم جزیی او خودبخود از بین می رود و حالت حیرت به او دست میدهد
پیمان فیلسوف در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح امام علی بن موسی الرضا (ع):
بسیار عالی!
ممنون از گنجور...
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
معنی ابیات
۱- صبح می دمد و ابر سایبان زده است،
ای یاران باده صبحگاهی بیاورید، باده صبحگاهی بیاورید.
(صبح حضور در حال پدیدار شدن است و ما را به بزمی آراسته دعوت می کند.دوستان بیایید تاریکی و جهالت را با عشق صبحگاهی از دل بزدایید و روز خود را با شادمانی آغاز کنید)
۲- (آرایشگر طبیعت در حال آماده سازی شادمانی است)قطرات شبنم روی گلبرگ لاله نشست( و لطافت را صد چندان کرده)
ای یاران باده بیاورید! باده بیاورید،( ای دوستان پیوسته از باده عشق بنوشید و شادمانی کنید).
۳- نسیم بهشتی از سوی چمن ( کنایه از بهشت) می وزد،
غفلت نکنید، پیوسته، پیوسته، می ناب( عشق خالص، شادمانی) بنوشید.
۴- گل سرخ در چمن بر تخت سبز نشسته است،
شراب آتشین سرخ فام را دریاب
( ببین گل سرخ به زیبایی مانند سلطان با غرور بر تخت سبز چمن تکیه زده ، تو هم دست بکار شو و به عیش و شادی بپرداز)
۵- بار دیگر در میخانه ها(مکان عرضه عشق/ محفل عشاق) را بستند،
ای خداوند گشاینده درها( تو گشایشگری)آن را بگشا ی!
( کرمی کن تا دوباره گشوده گردد)
۶- لب و دندانت آنقدر با نمک است،
که بر جان و سینه های عاشقان حق نمک دارد
( سینه و جان عاشقان از حسرت لب و دندان با نمک تو کباب شده اند)
۷- در چنین موسمی( که سایه ابر، به تخت نشستن گل، چکیدن شبنم از لاله، وزیدن نسیم بهشتی صاحبدلان را به عیش و شادی دعوت میکند) جای شگفتی است!
که به چه منظوری اینچنین با شتاب در میکده ها را می بندند.( آنها شادی مردم را بر نمی تابند)
۸- تو هم( اگر میخواهی شادمان زندگی کنی و از نعمت های خداوند بهره ببری) مانند حافظ به روی( به یاد/ به عشق / به سلامتی) ساقی گلچهره و پری اندام( کنایه از خدا و صفات او) شراب خاص شادی و عشق را بنوش.
-
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
معنی ابیات
۱- ای آنکه ماه، زیبایی و فروغ خود را ، از روی درخشان و چاه زنخدان( حفره روی چانه / کنایه از زیبایی) تو می گیرد.
( روی یار به خورسید تشبیه شده که ماه نور خود را از آن می گیرد)
۲- جان به لب آمده و مقصد دیدار تو را دارد،
فرمان شما چیست؟ به جسم برگردد یا از تن بیرون بیاید.
( اشاره به سوره عنکبوت آیه ۵: کسی که امید میدارد ملاقات خدا را، پس بدرستی که وقت مقدر می رسد.اوست شنوای دانا)
حافظ نیز سوال می کند ،آیا آن موعد رسیده یا خیر؟
۳- هیچکس در دوران( اوج دلفریبی)چشم نرگس(گل نرگس/ چشم ناظر و حقیقت بین) تو از پرهیزکاری تو بهره ای نبرد،
- چه بهتر که کسی در برابر چشمان شما ادعای نجابت و پرهیزکاری نکند.
۴- اقبال خواب آلود ما، بعد از اینکه آبی که از سرچشمه طراوت و زیبایی روی شما به چهره خود زد، بیدار خواهد شد.
۵- همراه پیک صبا ( کنایه از پیک عاشقان) گل دسته ای از رخت( گلستان اسما و صفت الهی) خود را بفرست،
باشد که بویی از آن عطر دل انگیز خاک بوستان شما را بشنویم.
۶- ای ساقیان بزم جمشید روزگار( پیر/ انسان کامل که واسطه فیض الهی هستند)، عمرتان دراز و طولانی باد و دنیا به کامتان،
- اگر چه جام شراب ما در دوران ( روزگار/ گردش پیمانه) شما پر نشد.
۷- دل بیقراری می کند، دلدار را خبر کنید،
- ای دوستان شما را سوگند می دهم، هم به جان خودم و هم به جان شما که کاری کنید.
۸- خدایا مقصود ما کی برآورده می شود، که خاطر آسوده ما با زلف پریشان شما هماهنگ شود.
۹- وقتی از کنار ما عبور می کنی، دامن خود را از خاک و خون دور نگهدار،
- زیرا در این راه کشته های زیادی قربانی شما هستند.
۱۰- حافظ دعایی می کند، آمین بگو( یعنی اجابت کن)!
- که گفتاری شیرین تر از لب شکر افشان شما نصیب ما گردد.
۱۱- ای باد صبا( پیک) از قول ما به مردمان شهر یزد(یزد= ایزد و خدا) بگو: سر نمک نشناسان، گوی چوگان شما باد
محسن جهان در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:
شیخ و عارف شهیر عهد صفوی در این رباعی نغز طریق عروج یافتن منزلت انسان را بازگو میکند:
تا از این وجود مادی و تمام اجزا آن دست برنداری، بطور حتم مسیر تعالی و هست شدن به وجود الله برایت باز نخواهد شد. و این مقام و منزلت برای افراد دون مایه و دنیاپرست تعلق نخواهد داشت.
همانگونه که شمع با سوختن و محو شدن روشنایی و نور از خود باقی میگذارد، توی انسان نیز در غیر اینصورت سررشته صراط هدایت و عاقبت بخیری را نخواهی یافت.
همیرضا در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۶ در پاسخ به طاهری دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:
احتمالاً نسخه مورد استناد جنابعالی تغییراتی نسبت به نسخه اصیل فروغی داشته (از این چاپهای «به همت فلانی بر اساس تصحیح فروغی» باید باشد)، چرا که تصویر چاپ فروغی زیر غزل (با برچسب «منبع کاغذی گنجور») قابل مشاهده است و در هیچ یک از مواردی که اشاره کردید اختلافی با متن گنجور ندارد.
برگ بی برگی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
همای اوجِ سعادت به دامِ ما افتد
اگر تو را گذری بر مُقامِ ما افتد
هما نمادی از پرنده خوشبختی و سعادتِ انسان در همه ابعاد وجودی اعم از مادی و معنوی ست و مُقام بالاترین مرتبه و کمالِ معرفتی ست که عارف می تواند به آن دست یابد و برخی آن را با فنا برابر می دانند ، مقام و مرتبه ای که بزرگانی مانند مولانا و حافظ به آن رسیده اند و البته که حَدِ توقفی برای این اوج و عروج وجود نداشته و راهی ست بینهایت که حتی پس از مرگِ جسمانی تا بینهایتِ خداوندی ادامه دارد ، گذر افتادن به مُقام یعنی عارفانی که به مرتبه مُقام و فنا رسیده اند نیز همچنان نیازمندِ لطفِ خداوند هستند تا مگر حضرتِ دوست لحظه ای بر مُقامِ حافظ یا عارفی که در مرتبه فناست عنایتی نموده و گذری داشته باشد ، حافظ میفرماید در اینصورت همایِ سعادت که در اوج پرواز می کند در دام و در اختیارِ عارف خواهد بود زیرا آن لحظه عارف نیز در اوج و آن پرنده خوشبختی در دسترسِ اوست .
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد
از نشاط علاوه بر معنی با شادمانی ، یعنی به چالاکی و با میل و اراده و رضایتِ کامل ، کلاه در اینجا نمادِ ذهنیتِ انسان است که به حُبابِ رویِ آب می ماند ، درونش خالی ، پوچ و مملو از هواست ، حافظ میفرماید آنگاه که عاشق به مراتبِ عالیِ معرفتی می رسد اگر لطفِ حضرتش یاری نموده ، گذر و بذلِ عنایتی به مُقامِ وی داشته باشد ، پسآنگاه عارف عکسِ رُخِ یار که در جام افتاده را خواهد دید ، بزرگانی مانندِ حافظ که همواره از جامِ شرابِ عشق بهره می برند آن لحظه طلایی که در شرابِ عشق مینگرند خودی نمی بینند و آنچه مشاهده می کنند تنها رُخسارِ حضرتِ دوست است ، یعنی فنایِ کامل در حق و یکی شدن با معشوق ، حافظ میفرماید آن لحظه ای ست که با شادمانی و رضایت و با میل و اراده قلبی ، کلاهِ حُبابِ ذهنِ خود را به راحتی هرچه تمامتر بر انداخته ، بطور کامل از ذهن آزاد و رها می شود ، این لحظه هیچ یا عدم است که قابل شرح و بیان نبوده و تنها می توان به درکِ آن لحظه رسید که آن بزرگان رسیده اند ، در غزلی دیگر می فرماید؛
ما در پیاله عکسِ رُخِ یار دیده ام / ای بی خبر از لذتِ شُربِ مُدامِ ما
برانداختنِ کلاهِ و ترکیدنِ کاملِ حُبابِ ذهن از الزاماتِ رسیدنِ عارف به لذتِ باده نوشیِ مُدام و دیدارِ رخِ معشوق است .
شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع
بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد ؟
شب در اینجا یعنی دَم یا لحظه که همان لحظه طلاییِ وصلِ عارف است و حافظ میفرماید مُراد و منظورِ اصلیِ حضورِ انسان در این جهان نیز همین برآمدنِ ماهِ اوست که با طالع و بختِ عنایتِ خداوند و در لحظه رهاییِ عاشق از ذهن به وقوع پیوسته و طلوع می کند، در مصراع دوم وقتی سخن از بام می رود باید عنایت داشت که حتماََ خانه ای وجود دارد که در اینجا مُراد خانهٔ ذهن است و حافظ که خود را آرزومندِ درکِ چنین لحظه ای دیده، میفرماید آیا می شود پرتوِ نوری از آن ماه که برگرفته از خورشید و نورِ خداوند است بر پشتِ بامِ خانهٔ ذهنِ او نیز بتابد؟ پرتوِ نورِ ماهِ عارفان همان پیغامهای معنوی هستند که از بزرگانی مانندِ حافظ و مولانا ساتع میشود و چون بر بامِ وجود یا خویشتنِ ذهنیِ عاشقی بیفتد او نیز می تواند از آن نور بهرمند شده، حباب وار از نشاط کلاه برانداخته و از ذهنِ خود رهایی یابد .
به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد
حافظ که برایِ سرودنِ سه بیتِ نخست از ضمیرِ ما بهره میبرد رسیدن به چنین مرتبه ای از کمال و راهِ رسیدن به بارگاهِ حضرت دوست را بس دشوار و طریقی سخت و صعب العبور می بیند که اتفاقِ مبارکِ بار یابی به بارگاهِ آن یگانه پادشاهِ جهان و مجالِ سلام ، برای انگشت شماری از بزرگانِ وادیِ عرفان رُخ داده است و حافظ با شکسته نفسی می فرماید که او کجا و مجالِ سلام کجا .
چو جان فدایِ لبش شد خیال می بستم
که قطره ای زِ زلالش به کامِ ما افتد
حافظ در ادامه بیتِ قبل می فرماید هنگامی که کلاهِ حبابِ ذهن را از راهِ نشاط و با اختیار برانداخته و با فدا کردنِ جانِ خویشتنِ بَدَلی و ذهنیِ خود در راهِ لب و وصالِ حضرتش به مرتبه مُقام رسیده خیال می بسته و می پنداشته است که کار تمام است پس در انتظارِ افتادنِ قطره ای از آن آبِ زلالِ حیات بوده است تا به او به وحدت رسیده و یکی شود، حافظ در ابیاتِ دیگری نیز آن را خیالی خام نامیده است ازجمله این بیت ؛
عکسِ روی تو چو در آینه جام افتاد / عارف از خنده می در طمعِ خام افتاد
طمعِ خام به این لحاظ که رسیدنِ به وحدت و یکی شدن با خدا، با اینکه منظورِ نهایی عارف است و باید در این جهت بکوشد اما خیال است و دست نیافتنی چرا که راهیابی به ذات ِ حتی ذره ای و یا برگِ گُلی محال است، خداوند که جایِ خود دارد .
خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار ، فراوان به دامِ ما افتد
خیالِ زلفِ حضرتِ دوست یعنی زبانِ تکوینیِ یا زبانِ زندگی که لب به سخن گشوده می فرماید ای عارف و عاشقی که جانِ خویشتنِ ذهنی را فدای لب و رسیدن به وصال نموده ای، این جان فشانی را ابزار و وسیله قرار مده و گمان نکن بده بستانی در کار است، اگر این جان را داده ای تا به جانِ جاودانگی زنده شوی در اشتباهی ، زیرا اینچنین شکار هایی فراوان در دامِ خداوند یا زندگی افتاده است و در آینده نیز خواهد افتاد . درواقع حافظ میفرماید اگر هر عارفی حتی با رسیدنِ به مُقام به هر عنوان نگاهِ پاداش طلبی برای عمری کارِ معنوی داشته باشد در خطایی بزرگ بسر می برد. بیت یاد آورِ لحظه ای ست که سی مُرغ از آن هزاران مُرغ پس از سالیانِ بسیار و مشقتهای فراوان با پر و بالی شکسته و سوخته به بارگاهِ سیمرغ می رسند و تقاضای دیدار و سلام میکنند ، و اظهار می دارند که می خواهند او پادشاهِ آنان باشد و عطار چنین می سراید ؛
گفت آن چاووش کای سرگشتگان / همچو در خونِ دل آغشتگان
گر شما باشید و گر نه در جهان/ اوست مطلق پادشاهِ جاودان
صد هزاران عالم پر از سیاه / هست موری بر درِ این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز زحیر / بازپس گردید ای مشتی حقیر
و البته که سی مرغ باز نمی گردند، پس آیینه ای در مقابل آنان قرار می دهند که چون خود را نظاره کنند، سیمرغ را در آن می بینند .
به ناامیدی از این در مرو ، بزن فالی
بُوَد که قرعه دولت به نامِ ما افتد
حافظ میفرماید اما جایِ نومیدی نیست و با چنین سخنی از خیالِ زلفِ حضرتش درگاهِ او را رها نکن ، فالی بزن یعنی بختِ خود را بیازمای و سعیِ خود را بکن، بُوَد یا شاید که این بار قرعه دولت و نیکبختی به نامِ ما افتاده و هُمایِ اوجِ سعادت رویِ خوشِ نشان داده ، عنایتِ آن پادشاه قطره ای از زلال و لطافتِ عشق را در کامِ ما اندازد. حافظ ضمیرِ ما را بکار می برد، یعنی عاشقان و سالکان طریقت می توانند و باید با همکاریِ یکدیگر این راهِ دشوار را طی کنند، مولانا نیز در رابطه با عدم نومیدی و پافشاری در درگاهش می فرماید؛
گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زان در برون آید سری
ز خاکِ کویِ تو هر گه که دم زند حافظ
نسیمِ گلشنِ جان در مشامِ ما افتد
خاکِ کویِ حضرتِ دوست یعنی فضایِ باز درونی یا شرحِ صدر، پس حافظ میفرماید هر لحظه که او با نشاط و اراده خود به خاموش کردن ذهن و برانداختنِ کلاه می پردازد و درونِ خود را تا بینهایتِ خداوندی گشاده و باز می کند، گلستان و گلشن در برابرش گشوده می گردد و نسیمِ بهشتِ جان (و نه آن بهشتِ جسمانی و ذهنی) در مشامش می افتد .
سجاد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۱۰ در پاسخ به Gangoor Karbar دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰:
سلام .
معشوق میگه اگر عاشق من هستی چرا پنهانش میکنی
مولانا مصرع پایینش میگه من بخاطر این حرفت (پنهان نکردن عشق به معشوق) دیوانه وار همه جا جار زدم که عاشقتم واسه همین شهره عاشقان شدم (توو عاشقی معروف شدم)
احسان چراغی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
حافظ مضمون بیت آخر را در ابیات دیگری نیز آورده است:
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و مِی کنم
بـخـواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشّاف ست؟!
مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
بـشـوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
متین عبدالهی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
به این شاه غزل مدیونم...
درود حافظا
و درود بر روان پاک محمدرضا شجریان و حبیب الله بدیعی که این غزل به لطف وجود آنها در قلبها رخنه کرده .
چشمه ی خورشید...
رضا از کرمان در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱:
سلام و خسته نباشیدخدمت دست اندرکاران محترم سایت گنجور
بنظرم در بیت ۶ مصرع اول در نگارش زکفش اشتباه تایپی رخ داده اصلاح بفرمایید.
تا ز سودای سر زلفش پریشان گشتهایم
صادق توسلی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
عالی عالی
Hojat H در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
در عشق تو خالص بودم در راه تو جاهد بودم
تو عهد مرا بشکستی هجران تو شاهد بودم
دوستان و اهل فضل جسارت بنده را ببخشید در مورد بیت سوم غزل این بیت فی البداحه به ذهنم رسید....حضرت سعدی کجا و ما کجا
از پشه لاغری چه خیزد؟؟؟؟؟
رضا تبار در ۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱: